X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

گوش کن، وزش ظلمت را می شنوی؟، من غریبانه به این خوشبختی می نگرم،من به نومیدی خود معتادم، گوش کنُ وزش ظلمت را می شنوی؟،در شب اکنون چیزی می گذرد؟ ، ماه سرخ است و مشوش، و بر این بام که هر لحظه در او بیم فروریختن است ، ابرها ، هم چون انبوه عزادارن ، لحظه باریدن را گویی منتظرند ،

...

گوش کن ، خوب گوشهایت را باز کن ، با توام مرد ، با تو که در وقاحت همتا نداری . چرا گوشهایت را با دستان ناپاکت گرفته یی؟چرا از شنیدن صدا ها می ترسی ؟چر امی ترسی که باور کنی نمی خواهندت؟ نمی خواهند که باشی و بمانی و حکنی ! این صدای اعتراض است . این فریاد آزادی است. این صدای نارضایتی است مرد . گوش کن چرا گوشهایت را کر کردی و فقط زبانت را گشودی...فقط لحظه یی با من باش. فقط لحظه یی به من گوش بده. فقط برای دمی و درنگی با ما باش ، نه برای همه عمر که فقط برای دمی با ما بودن نباید کفاره بدهی که باور کن ما کافر نیسیتم ...ما کافران مسلمیم...مسلمانانی که به خدای صلح تسلیمند نه به خدای تو که خدای جنگ است...

 

ببین. اینجا می شناسی؟ ببین چه دیوار های بلندی دارد. بین چه محکم و استوار است. آسمانش را ببین. اینجا اوین است. زندان اوین. دیوارهایش بلند است و به اندازه همه تاریخ استبداد دنیا ُ استوار. ولی می دانی الان درست همین حالا که تو از سهام عدالت حرف می زنی و از جیره بندی بنزین در پس این دیوار ها چه خبر است؟ مگر می شود ندانی؟ هنوز نبضت از کینه یی که از یاران امیرکبیر به دل گرفتی تند می زند . هنور عرقت خشک نشده از حرص و تمع. هنوز شبها کابوس ان روز را می بینی نه؟ هنوز یاد آتش زدن عکست جانت را به آتش میکشد. هنوز شبت را سیاه کردن یاران امیرکبیرم نه؟ حالا ببین داری انتقام می گیری!؟! نه؟ انتقام آنکه مثل بقیه تعظیمت نکردند ؟ انتقام آینکه آن روز دستمال یزدی بدست نگرفتند و مردانه جلویت ایستادند ؟ انتقام آینکه آن روز گفتند که نمی خواهندت؟ تو خونخوار تر از آنی بودی که می نمودی؟!تو ترسیدی ! از یاران امیرکبیرم ترسیدی که بیرونت کنند . بی آبرویت کنند و رسوایت. ولی یارانم این کار را کردند. آن روز که شعار دادند :محمود احمدی نژاد، عامل تبعیض و فساد”.  . آن زمان که با مشتهای گره کرده فریاد زدند “مرگ بر دیکتاتور”...

یادت آمد ؟ مگر می شود از یادت برود روزی که رسوا شدی ! روزی که فهمیدی هنوز مردان در این سرزمین زنده اند و آنقدر هستند که جلوی همه سپاه عریض وطویل تو ، جلوی همه بسیج و وزارت اطلاعات تو بیستند وفریاد بزنند «حکومت زور نمی خوایم، دولت مزدور نمی خوایم». حالا انگار آب سرد ریخته اند بر وجودت نه ؟ حالا که نه یادر دبستانی را بند کشیدی آرام گرفتی نه؟ حالا انگار شبهایت کمی آرام شده؟ ولی مرد چرا تاریخ نمی خوانی؟ ولی ما را خوب نشناختی مرد . این دستها را ببین :

این دستهای بهم گره شده تنت را می لرزاند نه؟ خواب را بر تو حرام می کند نه ؟ یاران امیرکبیرمان را به بندکشیدی، ولی ما هستیم تا آخرین نفس ، تا آخرین نفر. ما ققنوس وار می جنگیم ...جای تو در اینجا نیست. برو . هر چقدر هم بگیری و ببندی باز هستیم تا آخرین نفس ، تا آخرین نفر...مرد یارانمان را آزاد کن. سلطه استبدادیت را از دانشگاههایمان بر دارد. دانشگاه جای دانشجو است نه نظامی و بازجو. بغض و کینه ات همه جا را پر کرده ولی باور کن که نمی شود با کینه و انتقام حکومت کرد...برو...سایه سنگینت را از روی آزادی بر دار...گوشهایت را باز کن تا صدای اعتراض را بشنوی...گوشهایت را باز کن تا صدای قدم ها آزادی را که خرامان به این سمت می آید را بشنوی...مرد باش ...

حالا برو. برو باز به تهدید همه بپرداز. تو آنقدر کینه جو هستی که می توانی برای کینه شخصی خودت جهان را به آتش بکشی و همه جهان را در آتش کینه ات بسوزانی...برو...ولی بدان که ما  هستیم...تا آخرین نفس ، تا آخرین نفر...

 

پ.ن:خبرنامه ها پر است خبر بازداشت و اعتصاب غذا و هشدار بخاطر وضعیت بد زندانیان در بند جهل حکومت...روزهای خوبی نیست...روزهای قشنگی نیست...مثل هوا گرم است و طاقت فرسا ...بوی ظلم همه جا را پر کرده و نفس را تنگ ...من این روزها را دوست ندارم..دوست ندارم یارانم در بند باشند و یاری در بیمارستان و رفیقی در بازجویی...ولی چرا این همه سکوت؟ چرا این همه بی تفاوتی؟ جای بازی های آرزو و تاثیرگذارترین بیایید بازی امیر کبیر راه بیاندازیم...بازی عدالت و آزادی ...یادمان نرود که یاران امیرکبیر در بندند پس دستت را به من بده و تو هم بیاست...

پ.ن: این روزها تازه می فهمم چقدر از خودم دورم ، از خانوادم ، از دوستانم و از زندگی...وقتی بعد از دو هفته فهمیدم دایی عزیزم سکته کرده ، وقتی وارد خانه شدم و تازه فهمیدم همه اهل خانه به سفر رفته اند وقتی حافظ احمدی عزیز (دوست پدر) وقتی از بیمارستان مرخص شد فهمیدم قلبش را عمل کرده ، وقتی عکسها کودکی برادر را دیدم وبعد به صورتش نگاهی کردم و فهمیدم چقدر بزرگ شده و وقتی روی تقویم اتاق تاریخ تولد خواهرم را دیدم و فهمیدم حالا ۲۵ ساله می شود چند روز دیگر ، آنوقت بود که فهمیدم دورم...از همه زندگی دورم...حالا دیشب به مریمم گفتم می خواهم در لحظه زندگی کنم و از لحظه لذت ببرم...می خواهم زندگی ام را دگرگون کنم...مردش هستم می دانی ! این روزها در خودم فرو رفته ام تا راهی بیابم و خواهم یافت منتظر باش...

ریحانه حقیقی

نوشته شده در یکشنبه 20 خرداد 1386ساعت 11:50 توسط ح| 17 نظر