X
تبلیغات
رایتل

می رویم با هم ادوار. من و تو و مدیار. قرار مصاحبه داریم با عبدالله مومنی. تو خسته یی و عصبی. تازه از خبرگزاری برگشته یی . می رویم دفتر. باز آن در سبز و آن همه پله. کفشها را می کنیم و می نشینیم به انتظار و خنده. روی دیوار ها را می خوانیم من و مدیار . بنفشه پشت میله ها دوباره در 209 ، درخشش هزار و یک ستاره در 209.  حرف می زنیم. از مجال می گویم و از آینده اش. مدیار از تو عکس می گیرد. عکسها را نشانم می دهد. ببین ریحان . می بینم و می خندم . حسین این ها را می گذاریم برای لوگوی آزاد کنیدش. عبدالله مومنی به مصاحبه نمی رسد و ما می رویم. امروز 22 خرداد است و میدان هفت تیر مامور بازار. تو نگرانی. نگران من و نگران علی که در راه است. می رویم. رسیدی خبرم کن...و من می روم برادرم...

                                                                

شنبه 16 تیر، جلسه فوری مجال است. من و تو و مدیار و بهزاد و احمد پارک هنرمندانیم. حرف می زنیم. می خندیم. و من تهدیدت می کنم که وای به حالت اگر مطلب دیر بدهی. تو قول می دهی  و می رویم...رسیدی خبرم کن...ومن می روم برادم...

                                                              

حالا من چند روز است که رسیده ام برادرجان. من چند روز است که منتظرم تا برسی و خبری بدهی. روز فاجعه تنها بودم. سر کار. وقتی شنیدم . وقتی فهمیدم که رفته یی، گریستم...با صدای بلند برادر جان. برای همه روزهایی که کنار هم بودیم و مشت هوا کردیم...برای همه روزهایی که کنار هم بودیم و برای رفقای در بند نوشتیم...حالا کجایی برادر جان؟ چرا نیستی؟ مدام تلفنت را میگیرم به هوای صدایی آشنا. ولی فقط یک جمله تکرار می شود. مشترک مورد نظر خاموش می باشد.

 

حالا نه تو هستی نه ادوار نه عبدالله مومنی. حالا این روزها برادرم، دوستان مشارکتی برایتان برنامه می گیرند... عکسهایتان به دیوار است . هر نگاه دل را خون می کند. تو، عبدالله، بهاره، مرتضی و مهدی...این روزها اوین ستاره باران شده است برادر جان...

 

 

حالا هر کسی می خواهد از شما سواستفاده ابزاری کند. برای خودش، برای صندلی ریاست خودش ولی باور کن که ما هستیم. عکسهایتان با ما حرف می زند و غم را در دل زنده می کند ولی باور کن که ما هستیم...

 

برادر جان رسیدی خبرم کن...

 

 

                                                                                                      ریحانه حقیقی

نوشته شده در یکشنبه 24 تیر 1386ساعت 23:53 توسط ح| 9 نظر