حالا نشستی روبرویم و زل زدی به چشمانم. دستانت را حلقه کردی دور لیوان روی میز  و بی مقدمه حرف می زنی. بی سر و ته حرف می زنی. فقط حرف می زنی که زده باشی. فقط هستی که باشی . نگاهت می کنم. خیره می شوم در خطوط درهم و مبهم میز. تکیه ام را حواله دیوار سرد و یخ چهار دیواریم می کنم.  باز نگاهم می کنی و من مات می مانم در کیش شدن های زندگیم. صدایم می کنی و منتظر پاسخی که بلند می خندم. با صدای بلند می خندم. انگار همه وجودم می خواهد فریاد بزد این همه تنهایی را. بلند میخندنم و خندام با اشکهایم در هم می آمیزد. چه آمیزش رویایی ! می خندم و می گریم. به خنده داری روزهایم و به بدبختی شبهای تو می گریم. نگاهم می کنی. دستمالی حواله صورتم می کنی و من فریاد می زنم. ت ن ه ا ی ی ! می خواهم با صدای بلند برایت هجیش کنم. می خواهم تو صورتت بالا بیارمش. می خواهم همه وجودت را با تک تک صدا هایش رنگ بزنم. می خواهم. می خواهم. می خواهم با سرنگ همه ی آن را در رگهایت تزریق کنم. تا با همه وجود بفهمی معنی تک تک  حروفش را! می خواهم داد بزنم تنهاییم را تا شاید اندکی باور کنی. دیدی ، دیدی که همه واژه هایم را به باد سپردم تا شاید اندکی فقط اندکی تنهاییم را به شبهایت هدیه کنم؟!؟!؟ دیدی که  چشمانم را به مهمانی اشک ها بردم چرا که کسی قلبم را به مهمانی سنگ ها برده بود.  باور کردی همه حزن صدای سازم را؟ دیدی ساز شکسته ام را بر دیوار چار دیواری اتاق تاریکم. باز سکوت و سکوت و سکوت. چرا همیشه سکوت سرشار است از همه نا گفته های زندگی. دستانت را دراز می کنی تا شاید سرمای وجودم را باور کنی ولی نمی کنی . چون تو گرمی و من سرد. چون تو آفتابی و من  باران. دور می چرخم. دور می چرخم. دور می چرخانیم ! چرا این همه حرف در ورای این همه سکوت نشسته بود؟ دیروز چند شنبه بود؟ چندم ماه بود؟ کجای سال بود؟ من کجای زندگیم بودم که دیدمت؟ کی بوسیدمت؟ که بوییدمت؟ کجا نشسته بودی؟

چرا زل می زنی ؟ برای که مرا می آرایی؟ برای چه مرا می خواهی؟ برای چه رفیقم؟ برای که عزیزم؟ برای که قلمم؟ من را باز به کجای این شب های تیره و تار می بری؟ من را به کدام گناه می رانی امروز؟

قلمم! دوست من! رفیق راهم...دستانت را حلقه کردی دور انگشتانم ولی تو سردی و من گرم. نگاهت می کنم. می بویمت. می بوسمت. با هم می رویم سفر. صبر کن کوله باری را همراهمان کنم. چند برگ کاغذ سفید! همین؟ برویم؟ مقصد نا کجا آباد زندگی. برویم همراه من. برایم شعر بخوان. صدایت را دوست دارم آنگاه که فریاد می زنی آشکارا نهان کنم تا چند    دوست می دارمت به بانگ بلند. برویم همسفر همه زندگیم...

تو تنها همراه منی در این سفر. باید که با هم باشیم و و از نو بسازیم...عشق را امید را زندگی را! برویم قلمکم...برویم که دوستت می دارم ...

تو تنها همراه منی در این سفر بی بازگشت! مرا بازگشتی نخواهد بود این را باور کن!

 

پ.ن: برای مریم نازینیم ( به بهانه پست آخرش)

یکی گفت  : عاشق می باید که ذلیل باشد و خوار باشد و حمول باشد ...و از این اوصاف بر می شمرد. فرمود که : عاشق اینچنین می باید وقتی که معشوق می خواهد یا نه؟ اگر بی مراد معشوق باشد، پس او عاشق نباشد، پیرو مراد خود باشد. و اگر به مراد معشوق  باشد ، چون معشوق او را نخواهد که ذلیل و خوار باشد، او ذلیل و خوار چون باشد؟ پس معلوم شد که معلوم نیست احوال عاشق، الا تا معشوق او را چون خواهد. ( گزیده فیه ما فیه. مقالات مولانا. بند 94)

مریم نازم! عشق چیز غریبی است . غریب تر از هر واژه روی زمین! این بند را در دره های دربند در کنار معشوق خوانده بودمش. درست 2 سال پیش... همه حسم در آن لحظات تقدیم تو دوست نازنینم . به امید شادی روز افزونت.

پ.ن: برادر نازنینم! بگذار دهان ها باز باشد و سخن براند ولی چه باک هیچ از تو و بزرگواری تو کم نمی کند.  تو از پاک ترین مردم این سرزمینی. سر افراز باش مرد! سر افراز باش و به خود ببال که چنین نیکی و مردی از مردستان ایران!

 

.        پ.ن: روزهایم رنگ و بویش عوض شده.انگار باز دارم پوست می اندازم دراین پیله تنهاییم. تو کجایی که گویی در این روزها این چنین نزدیکی؟!؟!؟

نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد 1386ساعت 00:20 توسط ح| 7 نظر

 

آزادی تو بر بلندای کدام آسمان در پروازی ؟
آزادی
دیشب هم باز با یاد تو بودیم
تمام شب را از تو گفتیم
از تو سرودیم
از تو خواندیم
و ایکاش بودی و می دیدی
که بر سنگفرش های خیابان هم
با اشک چشم هایمان
نام تو را می نوشتیم
ای همیشه غایب
تو بر بلندای کدام آسمان در پروازی؟
که در آسمان تاریخ این کهنه دیار
حتی نشانی هم از پرواز تو نیست؟
هیچ نام این سر زمینی که
پر از حسرت دیدار توهست، شنیده ای ؟
اینجا سرزمین آرزوهای دست نایافتنی است
که همه بی خواب ، بی خاطره و بی راه و بی قرار
چشم به کوچه و خیابانی دارند
که از هوای همهمه لبریز باشد
و در آن از روزگار گهواره بگویند
اما امروز
به قدمت تاریخ مان رسیده است
که بی تکلم بی راه
برای ماهی های تنگ یلورین
در پی آبی هستیم که خود تشنه تر از ماهی هاست
آزادی
به گمان خسته ما
تو همان معمای بی جوابی را می مانی
که برای باور نام تو باید
در ازدحام سنگ و گلوله و گریه ، جان داد
ویا ..........
چه می دانم
شاید هم تو همان قصه ای باشی
که در طول اعصار این سرزمین
همراه با لا لایی مادران
خواب به چشمان تاریخمان کردی
آزادی
ما تو را
در آن هنگام که هنوز در سفره هایمان نانی بود و پیاله ای آب
با سینه های زخم خورده از دشنه و گلوله ، جستجو می کردیم
و امروز هم تو را می جوئیم
بی آنکه دیگز سفره ای باشد و لقمه ای نان
آزادی ،
تو بر بلندای کدام آسمان در پروازی؟

گاهی  چقدر انتظار شیرین است و چقدر ثانیه ها و دقایق به کمکت می آیند که ساعتهای انتظار را بسر کنی و به انتظار آزادی بنشینی ! آزادی پاک ترین زنان و مردان این سرزمین را به انتظار نشستن گر چه سخت بود و تلخ ولی انتظاری شیرین بود و همه این تناقض ها در همه این لحظات جاری بود. تلخی زندان و شیرینی آزادی! تلخی انتظار و شیرینی لحظه موعود...

حالا تابستان حمید رضا و امیر رضا رنگ تابستان گرفت و دیگر از پاییز سرد تنهایی خبری نیست.پاییز خانه بهاره هم رخت بر بست وقتی مادر بعد از یکماه بهاره را در آغوش گرفت. سمیه ! لحظه موعود دیدار رسید، مرتضی هم آمد خواهر جان ...بهرام را ببین...و چه لحظات شیرینی بود لحظه که خبر آزادی رسید...

شاید ولی این سرخوشی را هم دوامی نباشد باز ...نه دیگر نمی خواهم به مرگ و زندان و اعدام و حبس و شکنجه فکر کنم هر چند که می دانم  باز هم ....

 پ.ن: هنوز مطلبم را پست نکرده بودم که خبر رسید!!! سرکوب مراسم روز جهانی همبستگی با کارگران زندانی در مقابل منزل منصور اسانلو !!!

پ.ن: عکسهای آزادی !!!

                            

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 18 مرداد 1386ساعت 12:01 توسط ح| 21 نظر

 

ارغوان

شاخه هم خون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی است هوا
یا گرفته است هنوز
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه ین سخت سیاه
آنچنان نزدیک است
که چو برمی کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند ره
چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می مان
دکورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی است
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا
زندانی است

کلاغ های شوم چه سنگدل اند وقتی خبر اسارتشان را می آورند. بالای سرت می چرخند. اوج می گیرند و به یکباره سرعتشان را کم می کنند و بعد بر سرت خراب می شوند. چشمان سیاهشان را می دوزند در چشمان خیس از اشک تو و بی مقدمه منقار هایشان را باز می کنند و جار می زنند که هنوز عبدالله مومنی و بهاره هدایت و مجتبی اصلاحچی و مجید توکلی و محمد هاشمی و علی نیکونسبتی و وای خودش هم گیج می شود و بی هوا بالهایش را باز می کند و بال می زند و نرفته باز می گردد که یک اسم دیگر را هم با همه بی شرمیش، در نگاهت بگوید و برود. حالا اشک هیچ مجالی برای نفس نمی دهد و صورتت را سیل آسا می شوید. تو زانو هایت را بغل می زنی و می نشینی به شماردن روزها. یک روز نه حالا شد هفت روز. با گچ روی دیوارت پانزدهمین خط را هم می کشی . شب را سحر می کنی به امید روزنی و نه هیج نشانی از بیداری نیست در این شهر خفته. به التماس ثانیه ها می روی و ثانیه ها می فرستندت نزد دقیقه ها و حالا با وساطتشان ساعتها درست وقتی می خواهی بیست و دومین خط را بکشی، محمد حسین مهرزاد را می بینی که می آید. با کوله باری از غم. با کوله باری از خستگی ها. انگار همه خستگی دنیا در چشمانش ریخته شده است. بعد مسعود و حسین. کبوتر که خبر آزادی حبیب حاج حیدری را می آورد کمی روزهایت رنگ شادی می گیرد ولی نه نه. حالا باز این کلاغ شوم نشسته بر سر ایوان دلت که مجتبی تنهاست. زل می زند در چشمانت که عبدالله...بهاره حالا کجاست...چرا نمی روی کلاغ شوم بختی ما!!!حالا باز صدای غار غارش همه سکوت تنهایی سلولت را درهم می نوردد که چه نشسته یی که میهمانی جدید آورده ام برایتان. باز همه دنیا می چرخد و همه ابر های بی بار بر سرت آوار می شود. تو را چه می شود که این روزها چنین شوم نشسته یی بر ایوان دلم ؟!؟! سنگی بدست می گیری و می روی سروقتش. سرش را نشانه می روی نه آن چشمان دریده اش را نه بهتر است منقارش را...پرتاب می کنی. سنگ درست می خورد وسط چشمانش و کلاغ شوم از ایوانت می پرد ولی نرفته کلاغی دیگر سر می رسد با شومی تمام می خواند. دستانت را روی گوشهایت می گذاری و چشمانت را می بندی که نبینی باز این کلاغ شوم را...از خودت می پرسی چرا !؟!؟ این همه شوم بختی ...این همه بدبختی...این همه سرگردانی به کدامین گناه...داد می زنی. دیوار های زندان تنگ شده و نفس به شماره افتاده و تو سخت تنهایی...

دستانت رو نرم نرمک می کشی روی دیوار و پیدا می کنی چوب خط ها رو . حالا بیست و هشت نه بیست و نه تایی هستند که تو با هر کدام در بدنت هم جای تازیانه یی داری از استبداد و ظلم. باز کلاغ شوم. اینبار ؟ نه خبر نگار را بردند نه آزادی خواه را. اینبار آزادی را به اسارت آوردند. روزنامه را بستند. روزنامه صبحی که صبح به بهانه آزادی همه اش را خواندی و بلعیدی...حالا خبر به اسارت رفت...

چه روزهای شومی است این روزها و چه کلاغ ها بد خبرند ...شکنجه، اعدام، بازداشت و تفتیش...چه کلمات نحسی این روزها جاز زده می شود در شهر همیشه تاریکم...

 

متن زیر نامه دادخواهی فاطمه آدینه وند، همسر عبدالله مومنی همزمان با گذشت یک ماه از بازداشت همسرش است، دادخواهی از آنانی که هنوز در این سرزمین ارزش انسانیت را می دانند و آن را ارج می نهند:

 

یک ماه از بازداشت همسرم، عبدالله مومنی گذشت. یک ماه است که دو پسرم- حمیدرضا و امیررضا- پدر خود را ندیده و تعطیلات تابستانی خود را بدون پدر می گذرانند. در این مدت هیچ کدام از مراجع رسمی قضایی، پاسخی قانع کننده درباره اتهام و وضعیت نگهداری همسرم نداده اند. این درحالی است که صدای عبدالله مومنی در آخرین تماس تلفنی به وضوح می لرزید و تماس تلفنی کوتاه مدت هفته قبل او نه تنها آرامش را به من و دو پسرم نبخشید که نگرانی های ما را نسبت به وضعیت جسمی و شرایط نگهداری او افزایش داده است. نگرانی های من و فرزندانم وقتی تشدید شد که 20 روز قبل، آن هنگام که ماموران دادستانی، همسرم را با خود برای تفتیش منزل آورند، هنگام تعویض لباس، آثار کبودی ناشی از ضرب و شتم بر روی بدن او وجود داشت، صحنه ای که دیدن آن، حمید و امیر را کاملا منقلب کرد و من را نیز نگران.

حمیدرضا، پسر 13 ساله من و عبدالله، بعد از تفتیش منزل توسط ماموران، یک سئوال را مکررا از من می پرسید. او می پرسید:« مامان، پدر من که یک معلم ساده است و ابزاری جز قلم و کاغذ ندارد، پس چرا اکنون با او و ما این چنین برخورد می کنند؟» در برابر پرسش این پسر نوجوان، هیچ پاسخی نداشتم که بدهم. به یاد همسر شهیدم – برادر عبدالله مومنی- افتادم و جان او که هزینه زندگی بهتر من و فرزندانم در این کشور شد. به یاد فداکاری عبدالله مومنی افتادم وقتی که پس از شهادت برادر بزرگتر خود در جبهه جنگ، سرپرستی من و دختر کوچکم را برعهده گرفت و سقف زندگی ما شد. به یاد ایثارگری های اعضای خانواده مومنی در جنگ و انقلاب افتادم. حرمت خانه ما را اما ماموران دادستانی، دو هفته ای پیشتر شکستند، وقتی که در بازرسی های خود، تمام گوشه و کنار خانه را زیرورو کردند و به وسایل یادگار آن شهید هم رحم نکردند. دردناک تر اما این است که در بازجویی ها، عبدالله را به علت عدم خروج از کشور تحت فشار گذاشته اند و خواهان خروج او از ایران شده اند! آن هم خروج از کشوری که خانواده ما برای دفاع از خاک آن، خون داده است.

عبدالله مومنی، یک معلم جامعه شناسی ساده دبیرستانی در تهران است و دراین سالها نیز با حقوق معلمی او زندگی ساده اما باصفایی را می گذراندیم. اکنون اما یک ماه است که در غیاب همسرم، صفا از خانه ما رخت بربسته و در نگاه معصوم دو پسر نوجوانم تنها اضطراب و نگرانی موج می زند. نمی دانم گناه این دو نوجوان چیست که باید روزهای تابستان را تنها به یاد پدر بگذرانند و هر لحظه نسبت به سلامت جسمانی او نگرانی بر نگرانی بیفزایند؟

در روزهایی که رییس دولت بر دست معلم دوران نوجوانی خود بوسه می زند، فرزندان من متعجب اند که چرا بر دستان پدر معلمشان دستبند می زنند و بر پاهای او کبودی ضربات شلاق خودنمایی می کند؟

متن انشای تابستانی حمیدرضا و امیررضای من و عبدالله، بسیار تلخ خواهد بود و من اکنون در اوج نگرانی و دلتنگی برای همسرم، وظیفه ای سنگین و مضاعف نیز برعهده دارم. وظیفه ای بسیار دشوار و سخت. باید اکنون در روشنایی روز اشک های خود را پنهان کنم تا مبادا صورت دو نوجوان خود را خیس از اشک ببینم.

من اکنون یک پرسش دارم. می خواهم بدانم که همسرم به کدامین جرم و گناه در سلول انفرادی زندان اوین منزل گزیده و فشارهای روحی و جسمی را تحمل می کند؟ چرا هیچ کدام از مراجع رسمی به ما پاسخ روشن نمی دهند؟ آیا در این کشور هیچ کس دغدغه پاسداشت قانون اساسی را ندارد که اینچنین آسان، قانون نقض می شود و آه از نهاد کسی هم بلند نمی شود؟ آیا فعالیت در یک حزب رسمی و قانونی ( سازمان ادوار تحکیم) جرم است؟ آیا نگهداری همسر من در سلول انفرادی بدون بیان مشخص اتهام و اثبات آن، امری خلاف قانون نیست؟ آیا سخن گفتن از عدالت تنها ژستی سیاسی برای شانه کشیدن در مقابل رقیب است و نصیب شهروندان بی عدالتی است و بی قانونی؟نمی دانم تا چه هنگام باید در مقابل این نقض قانون ها سکوت کرد و سئوالات بی شمار ایجاد شده در ذهن نسل آینده را بدون پاسخ گذاشت؟

من این روزها بسیار نگرانم. نگران از سلامت جسمی همسرم و نگران از سلامت روحی فرزندانم، حمید و امیر. نمی دانم نامه دادخواهی را اکنون باید به کدامین مرجع ببرم تا رنگ روزهای تابستانی دو پسر نوجوانم نیز تغییر کند و پدر را درکنار خویش ببینند و من نیز سایه همسر را بالای سر داشته باشم.

نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد 1386ساعت 21:38 توسط ح| 10 نظر

 

گاهی باید قلم را کنار گذاشت و از دوربین کمک گرفت...

پ.ن: چرا؟ مسعود باستانی و فرشاد قربانپور و سهیل آصفی چرا؟ روزی که دفتر ادوار را می بستید گفتید که پاک ترین مردان این سرزمین  مشتی معتادند و ارازل و اوباش... روزنامه نگارانمان را به چه جرمی می برید؟ خانه سهیل آصفی را در پی چه می گردید؟ ....

پ.ن: برای ۶ تن از بازداشتی های ۱۸ تیر قرار صادر شد...

 

نوشته شده در سه‌شنبه 9 مرداد 1386ساعت 14:11 توسط ح| 12 نظر

آن گاه ، خورشید سرد شد ، و برکت از زمین ها رفت، و سبزه ها به صحراها خشکیدند، و ماهیان به دریاها خشکیدند، و خاک مرگانش را، زان پس به خود نپذیرفت، شب درتمام  پنجرهای پریده رنگ، مانند یک تصور مشکوک، پیوسته در تراکم و طغیان بود، راه ها ادامه خود را، در تیرگی رها کردند، دیگر کسی به عشق نیندیشید، دیگر هیچ کس به فتح نیندیشید، و هیچ کس، دیگر به هیچ چیز نیندیشید.

 

 

حالا شاید نیمه های شب به سلول هایشان می خزی. با شلاق و چوب و تسمه . با دستان ناپاک و خونی. چند نفری می روید. شش نفر؟هفت نفری. می روید برای اعتراف. برای اعتراف اجباری نه؟ برای اعتراف دروغین .

نمی دانی که می روی به مصاف مردانگی و شرافت؟ می روی به مصاف غیرت و آزادگی؟ حالا روزهاست که مرد ترین مردان این سرزمین را به مهمانی سخت ترین ثانیه ها می بری ! مهمانشان می کنی به بدترین کلمات و ضربه ها ولی نه ذره یی از غیرتشان کاسته یی نه از آزادمنشیشان. شاید از ضربه هایت اخم بر ابرو بیاورند ولی باور کن که نه کلمه یی خواهی شنید نه مدرکی جعل خواهی کرد !؟!؟!؟

مگر می شود عبدالله مومنی را، این مرد حق را، با کلمات و ضربات، با ساعتها بازجویی کردن و تحت فشار گذاشتن به دروغ وادار کرد ؟!؟ مگر می شود این مرد راستین را به بهانه چند مقاله بر صحنه تلویزیون نشاند  و به او اتهام زد که بر خلاف منافع ایران عمل کرده است که همه آرزویش آزادی ایران بود و بس ؟!؟

 بهاره هدایت ، این شیرزن تنها مانده در میان دیوارهای سنگی زندان، خود پاکی است و صداقت. حالا هرچقدر می توانی در نامه های خصوصیش بگرد، تا می توانی به فیلم های دوربین های مدار بسته محل کارش زل بزن ولی مگر می توانی ذره یی از بی اخلاقی پیدا کنی که این دختر خود پاکی است و صداقت.

مرتضی اصلاحچی آنقدر کابوس شبهایت شده بود که فیلم سخنرانیش را در دانشگاه همیشه آزاد امیر کبیر همیشه همراه خودت در تلفت همه جا می بردی که یادت نرود که هنوز مردان در این سرزمین بیدارند تا شب را سرنگون کنند.حالا همه تلاشت را می کنی که از زبان مرتضی برایمان دروغ بگویی؟ نه . سخت در اشتباهی . مرتضی خود حقیقت است.

 فکر میکنی اگر حنیف یزدانی و علی نیکونسبتی و محمد هاشمی و علی وفقی و مرتضی بیات و بهرام فیاضی را در سلول های یک در یک نگهداری ، اگر احسان منصوری  زیر مشت و لگدهایتان بیهوش شود، اگر احمد قصابان را مجبور به خود زنی کنید می توانی حقیقت را پشت ابرها پنهان کنی و بار دیگر به خورشید دروغینت مشروعیت ببخشی؟ سخت در اشتباهی قاضی حق کش!

! سخت در اشتباهی بازجوی نامحترم !

سخت در اشتباهی ...حالا باز برو بر سر کارت . برو سراغ ستارهای بند 204 . محمد حسین مهرزاد را می گویم که با آرش خاندل و مهدی عربشاهی و جبیب حاج حیدری و مسعود حبیبی در یک بند ازشان مهمانوازی می کنی. ولی این را بدان که این سرزمین ستاره باران است ...

اگر می خواهی آسمان را از ستاره ها پاک کنی باید همه ما را از آسمان این سرزمین به زیر کشی. می توانی ؟!؟؟!؟!؟

 

پ.ن: رنجنامه مادران پلی تکنیک ...هیچ کلامی نمی توانم در برابرش بگویم ...

پ.ن: هر گونه اعترافی...نمی دانم اسم این روزها را چه باید گذاشت...اعترافات آیت الله کاظمینی هم تکان دهند است...چه بر سر این مرد آمد است که اینها را گفته؟

پ.ن:برادر نازنینم...این روزها هر کجا که هستیم یاد تو همراهمان است و سخت در انتظار آزادیت هستیم....

پ.ن: دوستانمان در اطلاع رسانی یاری کنیم...

پ.ن: روزهای سختی است باورم کن...سخت بود...همه چیز سخت بود حتی سخن گفتن...کاش روزی بتوانم در  چشمانت خیره شود و حرفهایم را بگویم دوست من...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد 1386ساعت 12:56 توسط ح| 12 نظر