X
تبلیغات
رایتل

من دیوانه ام! دیگر در این هیچ شکی نیست. می توانی با خیال راحت دستم را بگیری. قول می دهم همراهت بیایم. سر و صدا نمی کنم.سرم را می اندازم پایین. بی سرو صدا می آیم. دستم را بگیر. ولی فقط تو. من را ببر. به یکی از تیمارستان ها شایدم بیمارستان ها. بگو این دختر دیوانه است. یک دیوانه روانی. دیگر مرز میان خیال و واقعیت را نمی شناسد. خوابهایش را واقعیت می انگارد و واقعیت را خواب. شاید اسکیزوفرنی شده است. باور کنید خانم دکتر، آقای دکتر. باور کنید این دختر مریض است. یک روانی!  شما تاحالا معلمی را دیده اید برای شاگردانش گریه کند؟ گریه کند که دلش برایشان تنگ شده است؟!؟؟! شما تا به حالا دیده اید که دختری ۲۱ ساله جنین بی قرار باشد. دستم را بگیر . سرم را به زیر می اندازم. آرام و بی سر و صدا دنبالت می آیم. فقط آخرین لحظه ، آخرین مجال بگذار در نی نی چشمانت غرق شوم آنوقت است که من عاقل می شوم. آه ای سرنوشت بی سامان من. من دیوانه ام! بگذار قبلش با تو حرف بزنم. قبل از آنکه در پشت دیوارهای سفید تیمارستان برای همیشه تنهایم بگذاری! بگذار دمی و درنگی حرف بزنم...برق چشمانت می گوید به سخنم گوش می دهی هرچند که سختی نمی گوی! تو سالهاست که روزه سکوت گرفته ای درست در آن روز گرم مرداد ماه ! یادت است! همان روز که من به اندازه همه زنان سرزمینم اشک را مهمانت کردم. اشکانت را از من دریغ کردی ولی من دیدمشان. حسشان کردم...

بیا دستانت را به من! چرا آنها را از من دریغ می کنی؟!؟؟! من قول دادم. فقط دمی و درنگی به من مهلت بده. همین! در چشمانم خیره شو. نه نه تاب ندارم هنوز آن نگاه مست و مشتاق را! سرم را پایین می اندازم. اینطور بهتر است . برایم بگو ! بگو که من تو را دیدم. در آن روز گرم. در آن مسجد بزرگ. زیر آن همه سقف نگارین. کنار آن همه نقش قرآن. همانجا که آن پسرک می دوید. درست کنار آن زنی که برگه یی بدستم داد و گفت خانم این آموزش نماز است برای دخترکان نه ساله و من به تو خندیدم که این هم فهمید که من نه ساله ام نه بیست و یک ساله...یادت است؟ دلت می خواست بازی کنی و من خندیدم که تو هنوز هم کودک درونت زنده است و تو اخم کردی...به من بگو که آن روز با من بودی. خودت بودی نه خیالت که همیشه با من مهربان است. خیالت همیشه با من مهربان بود و هست. هر گاه که اشک بی امانم می کرد می آمد کنارم می نشست و حرف می زد . نه من دیوانه شده ام. این تو نبودی خیالت بود...

باشد برویم!بیا من باور کردم که دیوانه ام به دیوانگیم معتاد...آخر تو که را دیدی که ماه مهر را که چنین دوست دارد برایش زاری کند و خودش را در خانه حبس کند...نه من باور کردم...

دستم را بگیر. سرم را می اندازم پایین. برویم!!!!

حالا این منم واین دیوار های سفید بیمارستان . چه سکوت و آرامشی اینجا هست که هیچ جای دنیا نیست. حالا اینجا خیالت تا آخر دنیا با من می ماند...تا آخر دنیا...

 

پ.ن:دلم برایم مهر تنگ شده بود. برای همشاگردی سلام و برای همه شیطنت هایم سر کلاس. حتی برای شیطنتهایم سر کلاسی که خودم معلمش بودم. دلم برای شاگردانم یک دنیا غم دارد که نمی بینمشان. دلم تنگ است. چرا؟ حتی با اینکه مهرم همراه شد با تو ولی باز انگار همه غم دنیا در دلم انبار شده است...

پ.ن: هنوز برایم سئوال است که آن مرد یک شیاد بود یا واقعا مامور حفاظت اطلاعات بسیج و عضو حزب الله. وقتی در تاکسی نشستم عصبانی بود. راننده را می گویم.گفتم آقا چرا اینقدر عصبانی هستی؟ ماه مهر و ماه مهرورزی و رئیس جمهور مهرورز. اینها را من نگفتم انگار طرف تا انتهایم عقایدم را در مورد این نظام خواند. شروع کرد. این مرد مقدس است. این مرد مردترین مردهاست در ایران. ما از سال ۷۰ بمب اتم داشتیم ولی آقایون جرات نداشتن اعلام کنند. این مرد است. من بهش رای ندادم چون گفتم اینو می کشن. نمی تونند تحملش کنند. برو خارج از کشور ببین چطور در موردش حرف می زنند. آینه اش را تنظیم کرده بود روی صورت من و زل زده بود به من . به حدی که چند بار خواستم بگم آقا الان تصادف می کنید بعد می گفت فکر نکنی نگاهت می کنم که شناساییت کنما. نه همین طوری نگاهت می کنم. جایی قضیه جالب تر شد که پرسید تنهایی شما! گفتم بله. گفت پیاده نشو تو ایستگاه من با شما کار دارم. چشمام داشت از حدقه می زد بیرون. یعنی چی؟!؟! بیا فردا من ببرمت یک چیزهایی نشانت بدهم تا باور کنی که احمدی نژاد خیلی مرد است. نترس تحویلت نمی دهم بمی برمت زندان...همه راه را از این حرفها زد. من به شیاد بودنش بیشتر اطمینان داشتم تا وزارتی بودنش. به هر منوال پیاده شدم ولی هنور فکر می کنم برای چه این حرفهها را به من زد!

پ.ن: مسیح عزیز بیشتر از همیشه خواندی شده است. خانه نو هم مبارک مسیح جان! ، علامه در تعلیق است چرا؟ به کدامین گناه؟، امیر کبیر هنوز در اوین؟ این همه سکوت برای جه؟ و یک وطن نوشت خواندنی از یاور کیامنش. اشک را به چشمانت مهمان می کند....

پ.ن:از طرف دانشجویان لیبرال ایران

به دانشجویان آمریکا

ما مطلع شده ایم که آقای احمدی نژاد قصد دارد در دانشگاه کلمبیا سخنرانی کند. ما از شما می خواهیم تا بدانید که در همان زمانی که او در آنجا سخنرانی می کند، در ایران، دانشجویان زیادی در زندان به سر می برند که از جمله آنها سه دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک ایران هستند که به خاطر اعتراضشان به احمدی نژاد در جریان دیدار او از دانشگاه پلی تکنیک زندانی شده اند. ما فقط از شما می خواهیم تا بدانید که به دیدار سفیر یکی از سرکوبگرترین دولتهای پلیسی جهان می روید. ما از شما می خواهیم تا به نمایندگی از ما درس خوبی به او بدهید زیرا که او نمی تواند شما را به زندان بیفکند آنچنان که ما را زندانی کرده است،زندانی می کند و زندانی خواهد کرد.

با بهترین احترامها

دانشجویان لیبرال ایران

پ.ن: احمدی نژاد واقعا به چه چیز فکر می کند؟ وقتی در مقر سازمان ملل به مداحی می پردازد؟

پ.ن: حال و روزم خوش نیست...چرا؟

نوشته شده در چهارشنبه 4 مهر 1386ساعت 13:27 توسط ح| 6 نظر