X
تبلیغات
رایتل

آقای رئس جمهور به دانشگاه آمدی ، با یک هفته تاخیر و همه ملازمین دربارت آمدی . برای فتح آمده بودی، برای برافراشتن پرچمت بر بالای دانشگاه آمده بودی . از قبل مهمانانت را دعوت کردی بودی ، مهمانانی که هیچ کدام هیچ نسبتی با دانشگاه نداشتند و ندارند. آمدی و دستور دادی درها را بر روی ما ببندند . ما ساکنین به حق دانشگاه. گفتی نیایید! راهتان نمی دهم. پشت درها می مانید . گارد امنیتی چیده ام برایتان. دستور داده ام ! ولی ما آمدیم. از همان درهایی که همه حراست های دانشگاههای تهران را برای حفاظتشان مامور کرده بودی آمدیم. با سربلند و عزت . آخر مگر می شود دانشگاه را بر روی دانشجو ببندند! ما آمدیم . آمدیم که سال تحصیلی جدید را به ما هم تبریک بگویی! آخر ما هم دانشجوییم! دانش آموزیم! ما هم ایرانی هستیم. آمدیم. ولی تنها! نه مثل توبا قشون. نه مثل تو پنهانی و بی سر و صدا. ما آمدیم که فریاد بزنیم : ما هم سئوال داریم! چرا فقط کلمبیا! آمدیم که مشتهامان را گره کنیم  فریاد بزنیم : دانشجوی سیاسی آزاد باید گردد. آمدیم فریاد بزنیم : اساتیدمان را به دانشگاه بازگردانید! آمدیم فریاد بزنیم : سهم دانشجوی منتقد از مهرورزی دولت مهروز برابر است با تعلیق. ما آمدیم که شاید فقط یکی از این جمع ۱۵۰۰ نفری را راه به داخل سالنی باشد که تو در آن،پشت تریبون ایستاده یی و باز دروغ ها را بهم می بافی و عده ای برایت دست می زنند. ما آمدیم ولی تو در را برویمان بستی! تو حتی تحمل دیدن و  شنیدن یکی از ما را هم نداشتی! تو ترسیدی آقای رئیس جمهور! تو ترسیدی! برای همین بود که دستور دادی دور تا دور در ورودی را حلقه انسانی ببندند بسیجیانی که از دانشگاه امام صادق و امام حسین آمده بودند. ترسیدی که همه دنیا بفهمند که در کلمبیا دروغ گفتی که زنان ایرانی آزاد ترین زنان جهانند. ترسیدی که همه دنیا بفهمند که دانشگاه را کردیی پادگان. ولی ما ایستادیم! آمده بودیم برای جواب. ولی ؟!؟!؟!؟! ما را منافق و خد فروخته خواندی؟!؟ آخر کجای دنیا چنین با دانشجو بی مهری می کنند که تو می کنی؟!؟ کجای دنیا دانشگاه را با تیز ترین چاقو ها سر می برند؟!؟کجای دنیا دانشجوی فوق لیسانس را با حکم تعلیق از دانشگاه اخراج می کنند؟ کجای دنیا دانشجو واحد های تابستانیش را در انفرادی پاس می کند؟! ما آمده بودیم که بگوییم دوستان در بندمان ( احسان منصوری، احمد قصابان، مجید توکلی) را آزاد کنید. آمده بودیم که بگوییم دوستان تعلیقیمان ( ۳۳ دانشجوی دانشگاه علامه ) را به دانشگاه بازگردانید. ما بی سلاح و اسلحه آمده بودیم آقای رئیس جمهور...

ولی ما را راهی بداخل نبود که ما منتقد تو بودیم و همه آنهایی که در سالن بودند موافق تو. این بود فرق ما و آنها. ما آمده بودیم برای گفتگو و شما آمده بودید برای ضرب و شتم! می دانی آقای رئیس جمهور چند تا از دوستان دانشجوی ما را ، دوستان بسیجی تو روانه زندان کردند؟!؟ می دانی آقای رئیس جمهور، دوستان امنیتیت، گاز فلفل به صورت های ما زدند؟!؟ چرا؟! جرم ما چه بود که آمده بودیم برای سئوال؟!؟!؟

ولی برنده این بازی ما بودیم آقای رئیس جمهور! باور کن باز بازی را باختی با همه تمهیداتی که چیده بودی! باور کن با همه پریشان گویی های اطرافیانت در مورد دانشجویان باز هم باختی! اینجا کلمبیا نبود که مظلوم نمایی کنی ! اینجا تهران بود! دانشگاه تهران...بازی را  باختی آقای رئیس  جمهور! حالا همه دنیا می دانند که تو دیکتاتوری بیش نیستی!!!راستی آن لحظه که صدای فریاد  : رئیس جمهور فاشیست دانشگاه جای تو نیست ؛ را شنیدی به خودت لرزیدی نه؟!؟!بازی را باختی...این را باور کن!

پ.ن: گاهی انگار قرار است همه مصیبت های عالم با هم هوار شوند سرت...دلم برایش می زند وقتی در چشمانش خیره می شوم ! حالا این روزها چه حال و هوای عجیبی دارد خانه ما! انگار همه لحظاتمان آبستند از یک خبر...کاش این خبر هیچ وقت نرسد.تا قیام قیامت این مادر آبستن بماند و هیچ وقت این خبر بدنیا نیاید...

پ.ن؛دوست بی نامم چه بی تابانه می خواهم بدانم کیستی که چنین حال مرا در شعرها معنی می کنی!!!!

دیروز پنجره ام رو به دنیا باز می شد
از امروز ناگزیر
پنجره فقط دیوار می بیند
که سایه ها در آن می میرند
و ماه
همیشه از نیم رخ شیشه ای دور
به خانه می نگرد
از این پنجره به بعد
من از دنیا می ترسم
تو می گویی تاریک می بینم
ولی جهان به روشنی حرف های ما نیست
نه که فکر کنی من پسر آسمانم
که از آن پنجره تا این
از معجزه ی سطری گذشته ام
نه که نه
من همان توام که شهید داده ا ی
من همان توام که شهید داده ای
من همان توام که زیر ماه می میری
شاید عروس می شوی
من از روشنی روزها نمی گویم
از اینکه چیزی برای خنده ندارم
سر به یر حرف می زنم
همیشه که نباید چراغ چهار راه
پیش پایمان سبز شود
گاهی خوب است دیر به خانه برسیم
دیر از خانه دراییم
از این چراغ به بعد می بینی
کسی برای مردن به خیابان نمی اید
و انگار قرار این مدار بود
که زود به خانه برسیم
زود از خانه دراییم
و زندگی را به خانه ببریم
ولی تو همان منی
که هر روز برای مردن به خیابان می ایم
هر روز برای مردن به خانه می روم ؟
ولی من همان توام که ته سال
تنگ کوچکی از عید به خانه می بری
وقتی ماهی هست
کسی برای زندگی به خانه می اید
وقتی ماهی نیست
کسی برای مردن به خانه می اید
از امروز ناگزیر
پنجره فقط دیوار می بیند
که سایه ها در آن می میرند
همیشه که قرار نیست
پنجره رو بهدنیا باز شود
از امروز ناگزیر
این مدار
بر این قرار می چرخد
گاهی ته روز
ته فنجان قهوه و نواری که خالی است
یک پنجره به جایی دور باز می شود...

پ.ن: حضور احمدی نژاد در دانشگاه : خبرنامه امیرکبیر ، بهزاد مهرانی نازنین، امیر حسین ایرجی، ادوار نیوز،امید محدث...

 

نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر 1386ساعت 19:10 توسط ح| 11 نظر