X
تبلیغات
رایتل

دراز کشیده یی و خیره شدی به نا کجا آباد زندگی. نگاهت می کنم. خودت را به خواب می زنی. ولی من از رو نمی روم باز خیره می شوم در خطوط درهم و مبهم صورتت. روی بر می گردانی که از روی می روم. دستانم را حلقه می کنم و سرم را می گذارم روی تخت. حالا سفیدی تخت بیمارستان جلوی چشمانم رج می زند و من هنوز به تو می اندیشم. به همه روزهایی که با هم بودیم. به این بیست و یک سال. و چه اتاق خلوت است و ساکت برای این اندیشیدن. صدای الله اکبر اذان ! بلند می شوی. اقامه می بندی و حالا باز فرصتی است برای خیره شدن به تو بدون نگاه مزاحمی. فکر می کنم. به خودم. به تو. به دوسال گذشته. به دوسال پیش همین روزها! این روزها دو سال پیش تو تازه عمل کرده بودی . یادت می آید؟ دو سال پیش همین روزها بود که عزیزترین من آمد که بماند برای همیشه! تو نماز می خوانی و من خیره ام در گذشت زمان و سرنوشت. حالا دوسال گذشته است . من ماندم و یه کوله بار غم و تنهایی و باز این مریضی که به سراغ تو آمده است. چقدر عوض شدیم من و تو مادرم ! حالا تو مادر من روی تخت دراز می کشی و چشمانت را می بندی! می پرسم پس کی می آیند؟ می خندی و می گوی صبر کن. هنوز چشمانمان حرف هم را می فهمند...

زمان می گذرد. کنارت دراز کشیده ام. می خندم و می گویم الاف کردی ما رو ها! می خندی و می گویی برو خونه. خسته شدی. سرم عجیب گیج می رود و نبضم تند می زند. پرستار می آید. خانم...آماده شید برای اتاق عمل. هول هولی بلند می شوم. چشم می دوزم به تو و هانی که تند وتند لباس می پوشید. ساعت ۳:۴۵ است. می خندیم. بابا هم می آید. بابا می گید خوب همین جا خداحافظی کنید. بغض می کنم. دلیلش را نمی دانم. همراه تو تا پایین می آییم. هنوز از در اتاق رد نشدی که من و هانی هر دو می خواهیم ببوسیمتت. سرمان می خورد بهم و تو در پناه خنده ی ما اشکمان را نمی بینی...

حالا ساعتها گذشته است. نزدیک دو ساعت. دلم شور می زند. بی تاب شده ام. در اتاقت دور می چرخم. باز می روم سروقت خاطراتم با تو. من و تو! چه بیگانه شده ایم مادر! دور می چرخم باز. دلم پیچ می زند. دنبالت می گردم که بگویم مامان دلم و توام بگویی صد بار بهت گفتم صبح ناشتا یه قاشق عسل، که منم بپرم وسط حرفت و بگویم خوردم صد بار خوردم ... ولی نیستی! حالا چشمانت بسته است و جسمت بیهوش! نمی دانم چه بر سرت می آید درست در این لحظات. پله ها را دو تا یکی می کنم و می دوم سمت اتاق عمل. همه هستند و من چه معصومانه می خواستم بگریزم از این لحظات.چه خوش خیال بودم...

می آیی. با کلی تاخیر و بعد از کلی انتظار. هانی تازه آرام شده است و انگار حالا نوبت من است و اشکهایم. مال من نیستند. حتی دلیلش را هم نمی فهمم. می آیی. بی سرو وصدا می روی توی اتاقت . صدای ناله ات آتشم می زند. می دوم در راهرو. نه اشکهایم مال من است. آرام باش . آرام. برمیگردم. همه هستند. سعی می کنند بهوش بیایی. می گویند اینطور بهتر است. آرام می ایستم کنج اتاق و بی صدا اشک می ریزم.چرا؟!!؟!؟ هیچ وقت به من نگفتی چرا ؟؟!!؟ هنوز یک راز! یک راز سر به مهر!

دیگر طاقت ماندن ندارم. می روم سمت آسانسور.بغضم می ترکد. های های. بابا من می خواهم بروم خانه. و چه لحظات آرامبخشیست در آغوش تو بودن بابا. آرامم می کنی. باد سرد پاییزی کمی آرامم می کند. باز می گردم بالا. هنوز چشمانت بسته است. کاش داد بزنی! می دانم نه نمی دانم چه دردی داری ولی کاش داد بزنی!!!نه می زنی! من باز با اشکهایم دعوایم می شود...

می آیم خانه. کلید را که می چرخوانم یاد آن روز می افتم که برایت می خواندیم : بی تو آهنگ محبت گم شده در فضای خانه ام ای ناز دلبر. می خواندیم و می خندیدیم...

ولی چرا من و تو اینقدر بیگانه ایم مادرم!

 

پ.ن:همه لحظات سخت امروز! که هر ثانیه اش عمری بود برایم، کسانی را در نزدیکیم دیدم که دوستی را برایم اثبات کردند.مهرداد مهربانم که همیشه برایم عطیه یی بوده است از سوی پروردگار. ویدای نازنینم که با حوصله به همه حرفهایم، به همه بغض هایم گوش داد. آنقدر آب خوردم تا بغضم را فروخورم وقتی با تو حرف می زدم نازنین ویدایم ولی نشد. محمد حسین مهرزاد عزیز که وقتی دلم داشت همه غصه عالم را در خودش تلمبار می کرد همه را زدود. علی ملیحی عزیز، که برادرانه حرفهایم را شنیدو چه سخت بود لحظه یی که زنگ خورد تلفن و سلامم همراه شد با ترکیدن بغضم..مسعو حبیبی عزیز که با تماسهایش به من می گفت هنوز دوستی زنده است . آرمین عزیز که امروز با همه درگیری که داشت باز هم هوای خواهر کوچکش را داشت. آیدای نازنینم که هنوز کلامش در گوشم است که منم مثل خواهرت و چه آرام بخش بود کلامت خواهرم. مریم پارسی عزیز که همیشه حرفهایش برایم حکم مسکنی است ...

نوشته شده در دوشنبه 23 مهر 1386ساعت 21:50 توسط ح| 21 نظر