X
تبلیغات
رایتل

رهایم کنید ای کابوس های شبانه من! رهایم کنید! من نمی خواهم بنویسم ! نمی خواهم از آن روز شوم که از سرگاهش بوی نفرین می داد حرف بزنم! آی زنان ! آی مردان ! مرا پناه دهید در فراسوی دغدغه های پوشالی زندگیتان که امروز باز دغدغه من، آزادی آکادمیک نیست٬ آستقلال دانشگاه نیست . باز امروز فریاد من از سر زندان است. سر صبح که بهم خبر دادیم آزادی می خواستیم. آزادی آکادمیک. حق ورود دوستانمان به دانشگاه. حق تحصیل. لغو حکمهای تعلیق ولی حالا حق حیات می خواهیم و نفس کشیدن. حق بودن و زیستن...

رهایم کنید ای کابوس های شبانه من ! برای دمی و درنگی تنهایم بگذارید. وای چرا چهره ها از پس نگاهم نمی روند. چرا این مردان و زنان در پس نگاهم جا خوش کرده اند. خنده سر صبح بهنام سپهروند ، گامهای استوار آرمان صداقتی ، حلقه های اشک ، بغض های فروخورده، تصور مازیار سمیعی که کیسه بر سرش کشیدن، عکس ها و پلاکاردها! وای نه تنهایم بگذارید برای دمی و درنگی. بگذارید برای لحظه یی همه که شده باور کنم که سه شنبه روز خوبی بود. روز فتح دانشگاه. روزی که تعلیق قطعی و معلق معنایی نداشت. روزی که ممنوع الورود هجی نمی شد . روزی که همه دانشجوی یک دانشگاه بودیم و کارت نمی خواستیم برای ورود به دانشگاه. بگذار کمی خودم را در ورای این کلمات پنهان کنم...

مرا پناه دهید...نمی خواهم بنویسم. نمی خواهم حرف بزنم. انگار نه انگار که قیصر امین پور دمدمه ها همان صبح نحسی که دوستان مرا، تو را بردند ، رفت. انگار نه انگار که دو روز شایدم سه روز می گذرد! هنوز جایش درد می کند . جای ضربه یی که اینبار هم وحشیانه نواختن بر صورتهایمان ! هنوز انگار همین لحظه بود که آرامان صداقتی را دیدم که از در رفت بیرون. فریادم در گلو خفه شد که نرو! می گیرنت! انگار همین لحظه بود که بیرون دانشگاه بهنام سپهروند با خنده یی به سمتمان آمد . سر حال و قبراق...انگار همین لحظه بود که خبر رسید ...انگار نه انگار ...

رهایم کنید کلمات. برای چی در من جاری می شوید جز برای واژه ی آزادی. برای چی در من می تپید جز برای آزادی. حالا اینبار بجای صورتهای معصوم ، کلمات است که رژه می روند جلوی چشمانم! ضرب و شتم! نه! لباسهای خونی! نه ...کیسه های مشکی! نه...نه...نه...جایی را در این سرزمین نشانم دهید که به وسعت همه دریاها بتوان در آنجا اشک ریخت...باید فریاد زد...رفتیم برای آزادی ولی همه در بند برگشتیم...چرا که تا زندانی هست ما همه در بندیم! حالا احسان و مجید و احمد را باید اینگونه نوشت : احسان و آرمان و بهنام و مجید و احمد و مازیار! چه زود دیر شد...

رهایم کنید لحظات جانکاه که می خواهم دمی و درنگی به دیوار های سفید چار دیواری فکر کنم. شایدم دیوار های سیمانی اش. به سرمای بی رحمش در این روزهای پاییز...رهایم کنید که می خواهم برای آخرین بار واژه آزادی را برای خودم هجی کنم...رهایم کنید که شاید برای لحظه یی اشک چشمانم جایش را به سکوت بدهد...

 

پ.ن:روزها سخت و سخت تر می شود! ایمان ها قوی و قوی تر! باید که فریاد درسی شایدم ....

پ.ن: به پاس همه رفاقت هایمان ( رشید اسماعیلی ) ، اماصبر که برود می دهم جواب تو ( امیر حسین ایرجی)، یار دبستانی من با من و همراه منی ( مسعود حبیبی)،تا آزادی ( ویدا خسروی)،نوبت دانشجویان علامه هم رسید ( امیر یعقوبعلی)و... همه و همه از دردی که در زگانمان جاری است قلم زده اند!

نوشته شده در پنج‌شنبه 10 آبان 1386ساعت 20:44 توسط ح| 13 نظر