X
تبلیغات
رایتل

حال و هوای جنینی را دارم که باید کنده شود از رحم مادر ولی نمی خواهد ، انگار آنقدر جایش گرم و راحت بوده است که فراموش کرده باید بدنیا بیاید تا کشف کند جهانی دیگر را و من نمی خواهم بدنیا بیایم تا جهان بعد از او را آنطور که هست و باید باشد کشف کنم . نمی خواهم از این رحمی که برای خود ساخته ام رها شوم . این رحم خود ساخته را دوست می دارم ولی این سرمای وجود ، این تکان های مادر و این تنگی جای من است که می گوید باید بروم . رفتن را چاره یی نیست ولی این منم که  در وا نفسای این زندگی دست و پا می زنم، تا شاید برای ثانیه این سفر اجباری به دنیای بدون پیله های پروانه را عقب بیاندازم. دلم می گیرد از پیله یی که دور خود بسته ام و حالا اسیرش شده ام و حالا بهتر است بگویم عاشقش شده ام. دلم گرفته است از این دنیای خود ساخته تنهاییم و من چه غریبانه پاهایم را در شکم جمع کرده ام که شاید کمی جا باز شود برای حضور تو ولی دریغ و افسوس که این دنیای خود ساخته من، با این دیوار های بلند و سیاه هیچ کسی را جز من پذیرا نیست. سفر ناگزیر است ولی من آماده سفر نیستم . ولی من طاقت سفر ندارم. بدنیایم خو گرفته ام. به بودن در این چهار دیواری تنهاییم خو گرفته ام. به این دیوار کبره بسته از یک عشق شوم که زندگی ام را دستخوش همه نابسامانی ها کرد، خو گرفته ام. تکانم می دهی، با دست باد سیلی ام می زنی، ولی من بیدار نمی شوم. من به خواب صد ساله عشق رفته ام . خوابی که بیداریش با درد همراست. برایم گفته بود که عشق یعنی درد و چه لذت بخش است این درد ، درست مثل درد زایمان، که مادر می خندد و می زاید! ولی باور کن که این قمار برایم لذت بخش نبود و کوهی از خاطره و انباری از غم و قصه برایم به یادگار گذشت. انگار 4 سال از زندگی ام را نبوده ام و در عین حال بوده ام. حالا تو آمده ایی ، سراسیمه فریاد می کنی که چه می کنم با خودم؟ با سرنوشت محتوم تلخم؟ با آن چشمان گیرایت زل می زنی در چشمان بی رمق من و می گویی بلند شو. هنوز برای پرواز فردایی هست و این  فریاد یعنی امید یعنی بریدن و کندن از رحم و پا گذاشتن به دنیایی نو و جدید. لبخند می زنی. دستم را می گیری و به گرمی می فشاری ولی، ولی، ولی، ولی، چه سخت است این جان کندن از زندگی، از روزهایی که خودت برای خودت رقم زده یی و تصویرش کرده ایی! دلم تنگ است. درست مثل مادری ،منتظر تولد فرزندی هستم که نه ماه در شکم پرورانده ام و کجاست آن حس و حال مادری در من؟؟!؟ چه بی تفاوت به زندگی تف می کنم و راهم را می کشم و می روم و برای همیشه در انتهای جاده گم می شوم. درست در آخرین لحظه گم شدن از راه می رسی و مثل شوالیه های قرن 19 شایدم 18 من را از چنگال دیو شب می دزدی و با خودت به قصر می بری. لگد مالت می کنم در راه تا راه گریزی بیابم ولی تو شوالیه یی و من دخترکی خسته و رنجور. داد می زنم. با نوای درختان شیون می کنم ولی تو بی تفاوت بتاخت به قصر می روم . ماموری و معذور و من چه بی تابم برای رسیدن و رهایی .می خواهم برسم تا باور کنم فردایی هست و خورشید در همه سرزمین ها گم نشده است. می خواهم برسم تا جرات کنم که ببرم و رها شوم. خسته می شوم از این همه لگد های من و بی تفاوتی تو به رفتارم. بتاخت می روی و من بر پشت اسبت سوارم و حالا شاید فرصتی است برای کندن و بریدن. پروانه می نشیند در پیله اش . چاقو بدست می گیرد. اولین تار. اشکش روان می شود . یک دل سیر گریه می کند. روزهای اول و دوم می آید جلوی چشمانش و می گرید. چاقو را بی مهابا به تارهای می زند. عصیان کرده است. از روز اول هم عصیان گر بود و همین عصیان گری اش او را بیچاره کرد و پیله نشین. چاقو را به تارها می کشد و پیله از هم باز می شود، لبخند می زند و برای دیدن دنیای جدید دل دل می کند. باید برود روزی . نمی شود که تا آخر عمرش در این پیله بماند و عزادار روزهای گذشته باشد. چاقو می زند و به صدای بلند قهقه می زند. در میان خنده ها به گریه می نشیند و پشیمان می شود. دوباره همه تارها را گره می زند و می نشیند در این زندان خود ساخته و برای خودش زاری می کند. به قصر نرسیده ایم هنوز و من هنوز برایت از کودکی که نمی خواهد بدنیا بیاید حرف نزده ام. برف می بارد و خیس می شویم. برگها دست می زنند و سر و صدا می کنند. درختان همهمه می کنند و راه را می بندند و انگار هیچ کس این بچه را نمی خواهد. در رحم دست و پا می زنم. جایم تنگ است. بزرگ شده ام. دست و پا می زنم. نه نه نمی خواهم کنده شوم و بدنیا بیایم. نمی خواهم روزهایی جدید را امتحان کنم. همه روزهایی که تا به امروز دیده ام برایم کافی است. به اندازه همه موهای سرم روزهای سرد و تاریک را دیده ام ، مگر خورشیدی هم هست که طلوع کند بعد از تولد من در این دنیای سیاه و تاریک. گریه ام می گیرد. بتاخت می روی و نمی پرسی از انتهای روزهایم. بتاخت می روی و باد اشکهایم را دست به دست به آخرین برگهای مانده از پاییز می رساند. برف می بارد. می گویم از برف بدم می آید. داد می زنم از برف بدم می آِید. و تو می خندی. همه برف را دوست دارند شازده کوچولو. کاش نمی گفتی . کاش این کلمه را به زبان نمی آوری و باز با سکوتت ناشیانه بر تن نهیفم ضربه می زدی. شازده کوچولو را یادت هست؟!؟!؟ در آن صحرای بی پایان با آن مار سیاه.دلم برای روباه تنگ شده است. روباه مرا اهلی کرده بود و من اهلی شده بودم. به صورتت از حرص چنگ می اندازم. خون فواره می زند و من می خندنم. از تغییر می ترسم. از جابجایی می هراسم. حکم کوری را پیدا کرده ام که می ترسد راه خانه اش را گم کند اگر یک سنگ ریز هم در خیابان منتهای به خانه اش جابجا شود. نه من نمی خواهم فرزندم با من بدنیا بیاید. بگذار برای همیشه و ابد در  رحمم بماند. آنجا جایش امن است. کسی لکاته نمی خواندش اگر ترسید از تنهایی و  کسی سیلی اش نمی زند اگر نخواست بنشیند و ساکت بماند. بگذار برای همیشه دنیا در آنجا بماند. به مقصد رسیده ایم و از اسب به زیر می روی و من نگاهت می کنم. باز آن چشمان جادوییت سحرم می کند و از اسب به زیر می آیم. دستت را می گیرم و می رویم . به جانت می افتم و لگد و مشت حواله ات می کنم! اینجا هم که آخر دنیاست و من باید از این آخر دنیا بگذرم . چشمانم را می بندم. پروانه چاقو را در دستش فشار داد و خون فواره زد. مادر دردش گرفت و اشکش روان شد. دیوار های دنیام ترک برداشت. و تو نگاهم کردی. برو. باید رفت برای رسیدن و بودن. و من قدم بر می دارم برای رفتن و رسیدن. نگاهم می کنی و  دعای راه بدرقه ام. پروانه با همه خشونت وجودش به جان تارهای پیله می افتد ولی آنقدر محکم شده اند که نمی برند. دکتر پرستار ها را صدا می زند سراسیمه ، انگار این بچه نمی خواهد بدنیا بیاید. جا خوش کرده است و دیواره هایم قطرشان نمایان می شود . از همه عمر من قطور ترند. انگار محکومم به ماندن و پوسیدن. بلند می شوم. با دستم دیوار ها را لمس می کنم. نیمی از آن فرو می ریزد. جنین حالا فرزند می شود و آغوش به آغوش می گردد و پروانه بال می گشاید و آخرین کلماش را بیاد می آورد : روزی دوباره از پیله بیرون می آیی و پرواز می کنی.شک نکن...

 

پ.ن:  سکوت برف چنان آشفته ام می کند که به گریه می افتم. نمی دانم این برف با خود چه دارد که چنین آشفته می کند مرا...برف، سکوت ، تنهایی

پ.ن: دوستانم هنوز در بندند...و این زمستان انگار ماندنی است.

پ.ن : خانه نشینی حال و هوایی دارد  و حالا عقب افتادن امتحانها عجیب برایم آرامشی نو ساخته است. کتاب انگار گفته بودی لیلی ( سپیده شاملو) وجودم را دگرگون ساخت. این کتاب برنده جایزه ادبی گلشیری سال 79 شده است. روان است و دلچسب. دوستش داشتم. بعد از مدتها رمان نخواندن تجربه خوبی بود.

نوشته شده در شنبه 22 دی 1386ساعت 00:25 توسط ح| 5 نظر