X
تبلیغات
رایتل

فرستنده و گیرنده این نامه خودم هستم!

روزهای زیادی را در جستجویت بودم . به هر کجا که فکر می کردم، می روی سر زدم ولی نبودی. نه انجمن حمایت از کودکان کار، نه مدرسه بین الملل و نه حتی کافه دنج همیشگیت. خوب دلم برایت تنگ شده بود. برای دیدنت و زل زدن به صورتت. می خواستم ببینمت، شاید باید می دیدمت تا دلم آرام بگیرد و این کابوسهای شبانه رهایم نکند و من آرام بگیرد. ولی هیج جا نبودی انگار آب شده یی رفته یی توی زمین ! انگار نه انگار که زنده یی و نفس می کشی ولی من باید می یافتمت . می دانستم شاید آنجا آخرین امیدم بود برای یافتنت. دیدمت . کناری ایستاده بودی و مثل همیشه به ناکجاآباد زندگی خیره شده بودی. از دور نگاهت می کردم. پاهایم دیگر یارام نبودند که بیایم و ببوسمت و در آغوش بگیرمت. ایستاده بودی و بی توجه به اطرافت به دور دست ها نگاه می کردی. دلم می خواست بیایم جلوی ولی مگر می شد در میان أن همه آدم جلو آمد و تو را در آغوش گرفت و بوسید؟ مگر می شد از پس همه القابی که این روزها در پس و پیش اسمت اطرافیانت رج می زدند، بیایم و دستت را بگیرم و به آغوش بکشمت؟!؟! جواب آقای عین و اطرافیانش را چه کسی می داد؟ می شد بیایم و دستت را بگیرم و بگویم بدویم، بخندی و زودتر از من بدوی ! از درهای بزرگ بگدریم و بدویم در خیابان تا سوز سرما صورتهامان را بسوزاند و تو جیغ بزنی سردمه آی مردم سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد و من دستت را بکشم و با خودم ببرم! دلم می خواست می آمدم جلو و می گفتم می آیی برویم از میدان فردوسی تا تجریش قدم بزنیم و تو اول بخندی و بگویی با من ؟؟! و من بخندم و بگویم فقط با تو ! یادت است آن روزها زیر باران از میدان فردوسی تا تجریش راه می رفتیم و حرف می زدیم و می خندیدیم! و تو از چهارراه ولی عصر تا خود میدان ولی عصر از روی همه سکوهای مثل کودکی دو ساله بپری و بخندی و من جیغ بزنم نکن دختر جان،می خوری زمین و تو دستم را بکشی که از رویشان بپری و من داد بزنم نکن. ولی بی توجه به من و همه دنیا بدوی و بپری و بخندی و همه دنیا را به سخره خودت بگیری.تا خود تجریش یکریز حرف بزنی و مجال نفس کشیدن به من هم ندهی چه برسد به خودت. به تجریش نرسیده بگویی دلکم هوای کافه همیشگی را کرده بیا برویم آنجا دلم یک نخ سیگار و قهوه تلخ می خواهد و من مطیع تو بودم . چون عاشقت بودم. چون عاشقت هستم. می رفتیم آنجا و نرسیده تو می رفتی توی خودت و انگار این کافه همیشگی برایت امن ترین جای دنیاست. کافه دار تو را می شناخت و من را ! پاتوقم بود. همیشه وقتی می خواستی دوستم بداری مرا می بردی آنجا . می رفتی می نشستی پشت میز دلخواهت. نرسیده سیگارت را آتش می زدی و کاغذ و قلم در می آوردی و تند و تند می نوشتی . بعد خیره می شدی در عکس جلال که روبرویت به دیوار بود و کمی آنطرف تر هدایت دوستاشتنیت و زمزمه می کردی در زندگی زخمهها یی هست که روحت را مثل خوره می خورد و زل بزنی به من و سیگاری که در جا سیگاری خاکستر شده است...

یادت است همه روزهای تکنفریمان را در این شهر نفرین شده . من تو با این که یک نفر بودیم ولی بهترین دوستان زندگی هم بودیم. همه می خندیدند وقتی از من برایشان حرف می زدی ! آن هم با آن همه ذوق و شور و شوق .آخر چه کسی باور می کرد دخترکی با روح خودش دوست باشد و برود گردش و با او حرف بزند. ولی تو می زدی ! مرا دوست می داشتی. دستم را می گرفتی و زل می زدی در چشمانم و مات می شدی ! وقتی عصیان می کردی همه وجودم می شکست در غم و ناراحتی تو و تو در آغوشم می گریستی! حالا چند وقت است گریه نکرده یی؟ اصلا مرا به یادت هست!؟؟ چرا دیگر نمی آیی برویم کافه همیشگی و تو سیگار بکشی و من نگاهت کنم و در چشمانت به زندگی خیره شوم؟!؟

می آیم جلو. با وجود نزدیک بودن آقای عین به تو . درست در کنارت، جای همیشگی من ایستاده است. تو می خندی و باز زل زده یی به انتهای هستی . آقای میم ، آقای عین را صدا می زند و من خوشحال می شوم که با تو تنها شدم باز مثل همه دوران کودکی و نوجوانیمان ولی تا می آیم جلو تو چشمت به خانم ب می افتد و می خواهی بروی سلام کنی و من نا امید در جایم می مانم تا بر گردی. نمی بینمت دیگر. نیستی. آها گوشه یی ایستاده ایی و با خانم لام و آقای عین عین حرف می زندی و می خندی. چقدر این خنده برایم آشناست . چقدر تلخ می خندی دختر جان من می دانم الان در وجودت چه غوغایی است. آقای میم و دوستش که می آیند می خواهی بروی !دلت می گیرد. بدجور دلت می گیرد. هنوز خطوط صورتت را می خوانم و می فهمم چه حالی داری. دنبال آقای عین می گردی. پیدایش می کنی. برویم بیرون . دنبالت می آیم. سوز سرما که می خورد به صورتت داد می زنی من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهی شد...

می ایستم و نگاهت می کنم. هنوز انگار می شود با دوست بود و دوست ماند البته اگر خودت بخواهی.! نمی دانم می خواهی یا نه ...می آیم جلو ! دیگر برایم مهم نیست که کسی کنارت هست یا نه . می ایم جلو و در آغوش می گیرمت. می خندی...

-کجا بودی دوست جونم...

-من همین جا بودم. تو بودی که در پس همه القاب و دوستان جدیدت گمشده یی دختر.

-نرو. دیگه نرو. دلم برایت تنگ شده بود روح تنهایی من.

- نمی روم اگر خودت بخواهی. نمی روم اگر دوباره بیرونم نکنی.

-من که نگفتم برو. خواستم تنها باشم تا تو را پیدا کنم ولی نبودی.

-حالا که هستم.آشتی؟

-آشتی...برویم تجریش و بعد هم کافه؟!؟!

-باز خل بازیت گل کرد...ساعت از نیمه شب همه گذشته. باشد برای یکشنبه!

این مکالمه کوتاه بعد از این همه تنهایی برایم دنیایی از مهر و دوستی بود...آمدم جلو و این نامه را به دستت دادم و رفتم...

پ.ن:دلم می خواست ...دلم چی می خواست...نمی دانم...دلم تنهایی می خواست...همین ! بعد از این همه سال بلوا خودم را بار دیگر یافتم. بعد از این همه سال خودم را یافتم...دلم برای خودم تنگ شده بود...

پ.ن:گاهی دلم می خواهد به زبان دیگری حرف بزنم...شاید کمی آرام بگیرم...اینجا  ...

 

نوشته شده در شنبه 29 دی 1386ساعت 14:07 توسط ح| 9 نظر