X
تبلیغات
رایتل

آخر چگونه می شود مردانی را کشت، که نجابتشان از اسب های جهان، سواری می گیرد

زمستان است.زمستانی سرد و تلخ. گویی صد ها سال است خورشید در پس ابرها  زندانی است و فردا را  نویدی نیست. زمستان سردی است و نه سلامت را پاسخ می گویند نه حتی کلامی سخن و انگار این زمستان سرد و تلخ و سیاه نمی خواهد شهر مرا را ترک کند. این سرما نه از سردی هواست که از نبود شما در شهر است. ابرهای سیاه سایه افکنده اند بر شهر و بر دل های نگران ما. شما در این سرمای استخوان سوز، در کنج خلوت و ساکت سلول های انفرادیتان به حقیقتی می اندیشید که در پس خروارها برف مدفون شده است و ما فقط به یک واژه می اندیشیم : آزادی شما .  شمایی که دغدغه نان نداشتید و دغدغه هایتان از جنس عدالت بود و آزادی.میخواستیم شهر را با هم آذینش ببندیم برای بهار ، ولی حالا رخت سیاه پوشیده است بر اسارت شما مردان و زنان آفتاب  و ما هم بر اسیران کربلا می گریم و هم بر اسیران اوین . حالا ما هم مثل  همه دختران و پسران شهرمان که ،در پی قرصی نان شهر را می دوند،شهر را جستجو میکنیم و فریاد می زنیم ، شاید که کمی عدالت  بر ما نازل شود و شما  ترجمان جدید از آزادی را برایمان به ارمغان بیاورید.

ولی این زمستان سر خواهد آمد  و چلچله ها در باد خواهند خواند  و فردا را امیدی هست چرا که زمستان می رود و این سیاهی و سردی بر دل حاکمان میماند و آزادی بار دیگر سرود خواهد خواند. می دانیم که خواهید آمد و دست در دست هم بر پایان زمستان سرود خواهیم خواند . آن روز را به انتظار نشسته ایم و برایتان شهر را چراغانی خواهیم کرد چرا که در باورمان نمی گنجد که زمستان ماندی باشد و زمستان را بهاری در پی نباشد. پس امید دار رفیق به فردایی که خواهد آمد و شما خواهید آمد و گل سرخ خورشید باز خواهد آمد و شب گریزان می شود. پس امید دار دوست من که لاله ها از خاک سر در خواهند آورد و شب را پایانی هست.

 

نوشته شده در چهارشنبه 10 بهمن 1386ساعت 10:55 توسط ح| 13 نظر