X
تبلیغات
رایتل

 

بی دلیل و بی اراده ایستاده ام جلوی درب بزرگ دانشگاه. زل زده ام به تابلو بزرگ و بی قواره اش. دانشگاه صنعتی ... ، برای این تابلو بی قوار دهن کجی می کنم . این در و تابلو هم مثل همه آدمهای پشت این دیوار مغرورند و از خود راضی. انگار همه عالم باید به آنها سر تعظیم فرود بیاورند که آنها در این دانشگاه درس می خوانند. مهم نیست. به کنار نرده ها می روم تا روی سکو بنشینم و گذر دقایقی که می دانم بیش از نیم ساعت خواهند بود، را احساس نکنم...

سرم پایین است. آرام و آهسته آهنگی را زمزمه می کنم. یک نفر می آید.سایه اش بلند است و تیره. خنده ام می گیرد. و بازی سایه ها برای من آغاز می شود.

سایه آدمها را می شمارم. سعی می کنم از روی سایه ها حدس بزنم تا چند ثانیه دیگر چه آدمی از جلوی من بی تفاوت می گذرد.قدش، نوع پوشش و وسیله ای که دستش است. زن ها واضح ترند . بعضی سریع می گذرند و بعضی آهسته. سایه ها را دوست داردم...

با سایه ها حرف می زنم. سایه ها بی آزارند. دوستت می دارند. به راحتی در آغوشت می کشند و هیچ جای زندگی ات را وابسته خودشان نمی کنند...

و آدمی می آید که سایه ندارد...سایه اش را ندیدم و خودم سایه نداشتم...

پ.ن: این روزها عجیب اند و من بی حوصله برای نوشتن . انگار روزهایم با سکوتی خاص عجین شده است و من مطیع ام و سر به زیر...

 

نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند 1386ساعت 19:34 توسط ح| 10 نظر