X
تبلیغات
رایتل

 

همیشه روزهای آخر ماه که می شود دلم هوای سفر به سرش می زند و حالا روزهای آخر سال، دلم هوای سکوت دارد و تنهایی و شعر ماندن. در تاریکی نیمه های شب دستم را به نرده ها می گیرم و می خزم در پله ها. این سکوت ، این تنهایی و این من ! پله ها را می دوم تا در تاریکی نیمه شب زیاد در این سرمای جانسوز روزهای آخر سال پشت در نمانی و در به رویت می گشایم.دست به روشنایی می بری و من گریزانم از نو و چراغ.

همیشه خیابان های تجریش و دربند را برای روزهای اول ماه دوست دارم و حالا روزهای آخر سال! چه ولوله یی بپا شده در این شهر . تو ایستاده ایی و نگاهم می کنی. بیا بیا دیگر. اشاره می کنی و من این پا را می گذارم جلو و پای دیگر را عقب می کشم.حال کسی را دارم که می ترسد از حول حالنا...

دم عیدی دنبال واژه می گردم در تنگ بلور ماهی قرمز ها.سیب های سرخ و قرمز را مادر چیده  و سبزه سبز عید کنار آیینه و من واژه ها را گم کرده ام و این برایم عذاب آور است. دلم قرآن می خواهد . و حول حالنا ...

در گریز از خودم می کوشم .از خودم بیزارم. از خود خود وجودیم. از حول حالنا می ترسم . از تنهایی و تاریکی وجودم ، از حسرت روزها را خوردن ...انگار لذت می برم از در تاریکی نشستن...

می گویی تکرار خوب نیست و من می گویم این غم در وجودم جاری است.و می گویی عجب دعای جالبی است این حول حالنا...

عید انگار غم عجیبی دارد برای من گریزان از تازگی . ولی انگار اینبار دریا...انگار امسال می خواهم نوشوم...در خودم سوختم و از نو زاده شوم...

                                                  حول حالنا الا احسن الحال

پ.ن: رای ندادم و نخواهم داد و خوشحالم !

پ.ن: می روم سفر...سفر برایم آغازی نو است برای بودن...برای بودنی باز از نو!

پ.ن:سال نو مبارک. به امید سالی سرشار از صلح و دوستی!

پ.ن:واژه ها کم می آیند برای گفتن ! بودنت را جشن گیرم و آسمان ها را آذین می بندم ...بهترین ها برایت  نازنین همسفر...

نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند 1386ساعت 23:33 توسط ح| 21 نظر