برف سفیدی که شهر رو پریشب سفید کرد، به همه زندگی من هم آرامش بخشید و طوفان تنهایی که چند روز پیشش داشت همه زندگیم رو در می نوردید به آرامش خوند...و حالا من چقدر آرامم و زندگی چه سکوت زیبایی این روزها درش جریان داره ... 

پریشب تا صبح هر بار که  از خواب می پریدم و علی رو میدیم که هنوز پشت میز کارش ، داره کار میکنه ، هر بار که به صورت آرامش در نیمه های شب خیره می شدم آرامش همه وجودم را پر میکرد و دیگه از تنهایی و ترس روزهای قبل خبری نبود ...حالا که دستهای علی در دستهام می تونم دوباره روی پاهای خودم بایستم و دوباره باز از نو زندگیم و بسازم . 

راستی من در شرف تغییرات اساسی ام ولی هنوز خیلی راهه تا پایان راه!  

و من چقدر سبزم در این روزهای سرد زمستانی...  

 

 

پ.ن:لب تاپم نسوخته بود!! ولی آداپتورش چرا!!!!! این روزا کلی از درسام عقبم و دنبال یه فرصت می گردم که شروع کنم. امتحانات ترم نزدیک !!!

نوشته شده در پنج‌شنبه 28 آذر 1387ساعت 18:12 توسط ح|

حالم خوش نیست . سرم درد می کنه .سه - چهار شبی شایدم چند سالی هست که درست نخوابیدم. بشدت احساس تنهایی و کوفتگی می کنم. پریشب ۴ بار یه مطلبی رو تایپ کردم که بزارم روی وبلاگ ولی هر ۴ بار پرید ! و بعدهم لب تاپم سوخت . شایدم نسوخته ولی دیگه کار نمی کنه ! به همین سادگی ... 

همه چیز خیلی خیلی ساده تر از اونی که فکر می کنی همیشه اتفاق می افته .... 

اینقدر احساس استیصال و تنهایی می کنم که از حرف زدن با خودم هم فرار می کنم . خونه ما هم این روزا خبرای خوشی داره مثل خونه زینب اینا ولی من خوشحال نیستم و هرروز بیشتر در وجود خودم فرو می رم...خیلی خستم از همه زندگی... 

چرا گاهی هیچ چیز اونجوری نمیشه که می خوای و برعکس می شه ؟!!؟ به همین سادگی!!! 

من باید عوض بشم  چون این خودم و دوست ندارم ! خود عصبانی خود بی انصاف خود بی توجه ! من باید عوض بشم و فقط ۲۴ ساعت وقت گذاشتم برای خودم تا امشب ساعت ۱۲!!!!! به همین سادگی ! 

مشکلات سالهای گذشته وحشتناک کم صبر و خشنم کرده .اعتماد برام سخته ! دلدادگی برام سخته ! بی انصاف شدم ! و به اطرافم وحشتناک کم توجه . یا بهتر بگم به خودم و خودش ! من باید عوض بشم ! به همین سادگی...

نوشته شده در دوشنبه 25 آذر 1387ساعت 08:36 توسط ح|

دفتر عمر مرا٬

با وجود تو شکوهی دیگر٬

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من٬

زندگانی بخشی٬

یا بگیری از من٬

آنچه را می بخشی... 

 

 

بعضی روزها در زندگی انگار باید همه چیز رو پاک کرد تا از اول درست و بی غلط نوشتش...نوشته هایی که پر از غلطه باید پاره بشن و دور ریخته بشن تا بشه برای بار دیگه همه چیز رو از اول درست و صحیح نوشت...حالا این قصه منه که باید خیلی از رفتارها و کارهای قدیمم رو پاک کنم و خیلی چیزها رو از نو و جدید بنویسم... 

همه چیز رو پاک می کنم تا شاید اینبار درست تر از قبل بنویسم ...گاهی باید هرچیزی که ساختی و خراب کنی تا دوباره همه چیز رو از نو بسازی.... 

 

پ.ن: می خواهم از حالا برای همیشه  فقط خودم باشم و علی و زندگیم ... باید خودم را در کنار همسرم ( کسی که بیش از جانم دوستش می دارم) بازیابم نه در هیچ جای دیگر...

نوشته شده در جمعه 22 آذر 1387ساعت 12:20 توسط ح|

خوابم می آید ، اما  

باید به اندازه  گریه ی کوتاه هم که شده  

به تو بیندیشم ! 

شاید نگاه گرم تو 

در لابه لای این همه رویا  

یا در خیال این همه خمیازه کم شده باشد! 

چه کنم؟ زیبا جان! 

باید بیابمت ! 

به این گریه های گاه به گاه بالش و بستر، 

خو کرده ام دیگر ! 

 

بارون نم نم می بارید که از تاکسی پیاده شد ...زیر بارون دوید...اینقدر دوید که رسید ...به أخر خط رسیده بود ... 

 

 

پ.ن: برای مدتی نظر دهی رو بستم...

نوشته شده در جمعه 15 آذر 1387ساعت 23:06 توسط ح|

هنوز آنقدر درگیر زندگی روزمره نشده ام که خبر بازداشت دوستان علامه همه زندگیم را بهم نریزد و همه ذهنم با یاد مهدیه نازنین و صادق شجاعی عزیزاجین نشود...حالا از آن روز که تحصن کردند و به زندان رفتند تا به امروز در وجودم، در تنهایی خویشتنم اشک می ریزم برای تنهاییشان و تنهاییمان و روزگار سیاهمان که برای درس خواندن و دانشجو ماندن باید جنگید . باید زندان رفت  و باید اعتصاب غذا کرد ... 

یادم به آخرین باری می افتد که مهدیه را دیدم . شبهای احیا ، حسینیه ارشاد . با همسر نازنینش ...حالا وحید کجاست چه حال و روزی دارد ؟؟!!؟ نمی دانم ولی شاید اندکی بفهمم که روزهایی که علی تهدید می شد به بازداشت و یا می رفت برای جلسه هر ثانیه برایم یک عمر می گذشت و هر دقیقه را ۳۶۵ بار احساس می کردم ... 

فاطمه عزیز ! حالا حتما چشم به راه دری است که باز شود و صادق را بار دیگر ببیند ...چه انتظار سختی است دختر ...  

در وجودم می گریم ...چرا !؟!؟! به کدام دلیل ؟! به کدامین گناه ؟!!؟ آی مردم ! آی همه آدمکهایی که التماس مردی را می کنید که بیاید و رئیس جمهورتان شود ! کلاهتان را بالاتر بگذارید که ۴ تن از برترین فرزندان ایران در پس میله های زندان اعتصاب غذا کردند برای حقی که از هر انرژی هسته ای مسلم تراست و شما حتی به خودتان زحمت نمی دهید که اندکی فقط اندکی برایشان کاری که نه تامل کنید... 

 

روزهایم سیاه است و عزادار ...کاش زودتر این ماهها حرامی بگذرد که نمی گذرد و انگار هر سال بر حرامی بودنش افزوده می شود .... 

  

پی نوشت : دلم خون است...دلم عجیب گرفته و هوای گریه و اشک رهایم نمیکند...کاش ای کاش ... 

این وبلاگ ، نوشته های رشید عزیز، حرفهای بهزاد و همه و همه دردم را صد برابر کرد...

نوشته شده در جمعه 8 آذر 1387ساعت 14:05 توسط ح| 5 نظر