X
تبلیغات
رایتل

«تو را صدا می زنم، در پس کوچه های زندگی،نگاهی می کنی رو به سمت پژواک و ...  این گونه ابدیت آغاز می شود »

 

نگاهت می کنم. در ابدیت نشسته ای. روی صندلی لهستانی و سیگاری روشن کردی و به دودش خیره شده ای. نگاهت می کنم. کلاهت را از سر برداشته یی و زل زده یی به پیرمرد خنزپنزری که روبروی میزت روی زمین نشسته و بساطش را پهن کرده است. می آیم نزدیک تر. آنقدر نزدیک که رد دود سیگارت را در هوا می بینم و بی مهابا دستم را جلو می کشم که در مشتم زندایش کنم؛ ولی دود می شود و به هوا می رود. کلاهت روی میز است و لیوانت. صدایت می زنم..

نگاهت هنوز پیرمرد و بساطش را می کاود و لبهایت آهسته تکان می خورد.

ـ بله.

ـ می تونم اینجا بنشینم چند دقیقه!

من سکوتت را علامت رضا می دانم و صندلی را عقب می کشم و می نشینم. دستم را می زنم زیر چانه ام و خیره می شوم در صورتت و نگاهت می کنم. جای همه زخم های زندگی که می گفتی ؛ روحت را مثل خوره خورده است، روی صورتت می بینم .دلم می خواهد برایت پر حرفی کنم. دلم می خواهد به حرف بیاورمت.ولی باز هم مثل همه بارهای که در خواب دیدمت ساکت و آرام به پیرمرد زل زده یی و نگاه از او بر نمی گیری.ولی اینبار با همه بارهای قبل فرق می کند. اینبار من میخواهم برایت حرف بزنم و از زخمهایم بگویم. از سگ ولگرد و از لکاته هایی که زندگیم را به تاراج بردند.می خواهم بی مقدم  دستانت را بگیرم،در آغوش بفشارمت و به گرمی تمام رویت را غرق بوسه کنم. ولی این کار را نمی کنم. مثل خانمی متشخص و متین  قهوه یی تلخی سفارش می دهم و روبرویت می نشینم و باز زل می زنم در روزهای بی کسیم در چشمانت... 

بی مقدمه دستم را جلو می برم و دستت را می گیرم. گرم است و من از گرمایش به وحشت می افتم. نگاهم می کنی. بار اول است که نگاهم می کنی ، و من در نگاهت غرق می شوم. می گویی : نمی خوای بگی؟ نمی خوای برام حرف بزنی؟ 

و من مثل کودک دبستانی که از راه نرسیده شروع می کنه به گزارش اتفاقات مدرسه شروع می کنم : بهم ریخته ام. همه روزهای غرق در ابهامند و من تنها در این دشت بیکران کلمات دنبال لغتی می گردم که تو را معنی کنم و باورهایم را از همه زندگی پس بگیرم . تو ٬ تویی که همه معنای زندگی در همه لغت هایم بودی و هستی پس چرا نیستی؟!؟؟! 

نگاهی به من می کنی و جرعه آخر قهوه ماسیده ات را سر می کشی. پوک آخر به سیگار. پول قهوه ات را روی میز می گذاری. کلاهت بر سر و می روی. قدمهایت را دنبال می کنم که جلوی بساط پیرمرد خنزپنزی می ایستند.پولی در بساطش می اندازی. زیر لب زمزمه یی می کنی و باز قدم هایت تند می شود... 

پول را قهوه را می دهم و بدنبالت می دوم... 

در میانه راه می رسم به قدمهای تندت و دستت را می گیرم... 

می گویی : خودت را بازیاب ... دستم را رها می کنی و من می مانم در نیمه راه... 

  و خواب آغاز بی خبری است،خواب آغاز بی باوریست ، و خواب ابتدای نابودی است...

 

پ.ن:حالم خوش نیست...بهم ریخته ام...هیچ چیز سر جایش نیست...دلم برای دستان پر مهر مادر بی تاب است...

پ.ن:برای اولین بار رای خواهم داد. به نجابت و به صداقت . به تغییر و به کرامت انسانی... 

نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد 1388ساعت 22:18 توسط ح| 5 نظر