گاهی توی این کوچه پس کوچه های شهر که چرخ می زنم، دلم می گیرد. دلم بی قراری می کند. دلم لحظه شمار می کند. در این کوچه پس کوچه های شهر سیاهم که چرخ می زنم دلم یاد میکند. یاد جوانی، یاد خوشی و یاد نامهربانی... این روزها زیاد دلم می خواهد در کوچه، پس کوچه های شهر چرخ بزنم. زیاد دلم می خواهد که در درونم تنها باشم. با خودم باشم و تنهایی خودم. دلم برای سه تن تنگ می شود. دلم برای سه تک تک لحظات زندگی ام می سوزد. دلم! وای که چه کنم با این دلم...دلم می خواهد جایی بروم و فریاد بزنم. جایی بروم در خاطرات گم شوم... دلم می خواهد گاهی بمیرم و دیگر نبینم ... من دلم باز شور می زند. انگار قرار است باز گسی خرمالو در زندگی ام جاری شود...

امشب شب یلداست و من در آستانه فصلی سرد هستم . خییلی سرد.....

نوشته شده در سه‌شنبه 30 آذر 1389ساعت 14:48 توسط ح| 0 نظر
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در دوشنبه 29 آذر 1389ساعت 17:32 توسط ح| 0 نظر

 وقتی آدم سرش درد می کنه؛ تب داره؛ حالش اصلا خوش نیست می توانه چه احساسی به اینکه تا میل باکسش رو باز می کنه و یک ایمیل با علامت مهم رو در فولدر آقای.ن می بینه و با عجله باز می کنه  و می خوانه که نوشته گزارش سه ماهه سوم رو براش ارسال کنیم اونم با یک فرمت خاص چه حالی می تونه داشته باشه...!!!! اون وقت اگر این آدم مثل من تنبل خدا هم باشه در بایگانی و آرشیو کردن باید دو روز تمام بشینه هی فکر کنه که ای خدا مهر چیکار کردم، آبان چیکار کردم. قراره سه ماه دیگه چه غلطی بکنم. چه کاری رو نکردم! چه کاری رو کردم که نباید می کردم. ای خداااااااااااااا خوب حالم خوب نیست دیگه چیکار کنم تازه اینقدر کار دارم که نتونم مرخصی هم بگیرم چون بزودی امتحانات ترم شروع می شه و ما باید دو هفته ای رو تشریف ببریم تعطیلات امتحانات به سلامتی  و مبارکی. تقریبا" با اینکه این همه غور زدم آماده کردم گزارش رو . یک روز دیگه هم مهلت داشتم ولی همین امروز می فرستم که از کابوس شبهاش راحت بشم... کلا" آدم دیگری شدم برای خودمااااا! همچنین متفاوتم با خود خودم ! مهم اینکه خوشحالم  و هستم ! غیر از این چیزی اهمیت خاصی ندارد و بس ! مهم خودمم و این دل صاحب مردم که مدام بهانه می گیره بی صاحاب شده دیگه ! چیکار کنم...


بله باز هم تشکر می کنم. سرم روی کیبرد بود دستم و دراز کردم لیوان چاییم رو بردارم دیدم نیست. نگو اینقدررررر گرم کار بودم که نفهمیدم لطف کردن اومدن بردن لیوان رو! بله واقعا" من از این وجدان کاری تشککککر می کنم...


حالم اصلا خوش نیست. کاملا معلومه از نوشتنم. خدایا همه مریض های عالم رو شفا بده! هم من و هم شوهر جان و هم بابا جان و هم همه تهران رو که سرما خورده اند شدید!



ممنونم خدایا، بوست نمی کنم سرما نخوری خدا جون

نوشته شده در دوشنبه 29 آذر 1389ساعت 14:36 توسط ح| 0 نظر

نمی دانم چرا اینطور شده ام! دمدمه های رفتن همه از شرکت که می شود من تازه حال و حوصله کار کردن پیدا می کنم. سردردم بهتر می شود و آرامشم به من بر می گردد وقتی که همه رفتند. امروز دانشگاه نرفتم و ماندم خانه ! خوابیدم! مردشور این قرصهای کلد استاپ را ببرند که مثل چی خواب آور است. حالا یکم امروز حالم بهتر است. نشسته ام سر فرم های خروج از سازمان و آنالیز آنها. بعضی روزها بد دلم تنگ می شد خیلی تنگ ... درست مثل امروز

نوشته شده در یکشنبه 28 آذر 1389ساعت 16:26 توسط ح| 0 نظر

گلو درد و کرختی بدی در تنم امروز اذیتم می کند. بله سرما خورده ام گویا!! کلی کار دارم و حالا هم که به سلامتی سرما خورده ام!! باید امروز زود بروم خونه و الا باید همه هفته را استراحت بکنم. و حال دلم خیلی خوب است خیلییی خوب....

نوشته شده در شنبه 27 آذر 1389ساعت 14:53 توسط ح| 0 نظر

این چند روز تعطیلات برایم خوب بود، خیلی خوب... خوب خوابیدم، خوب غذا خوردم و خوب فکر کردم... به همه روزهای زندگی 23 ساله ام فکر کردم و خندیدم. گاهی باید به همه روزهای زندگی خندید تا بتوانی باز هم بایستی. حالا حالم خوش تر است. خیلی خوش تر. از همه روزهای قبل بهترم. کتاب جامعه شناسی خودمانی ، حسن نراقی را پیشنهاد داده بود بخوانم آقای.ن ! و خواندم. چقدر عالی بود و چقدر دید من را بهتر و وسیع تر کرد به همه روزهای زندگی مردمم و حتی خودم. این آرامش را که حالا در روزهایم یله داده شده مدیون این کتابم . ولی وای چقدر دلم می خواهد دوباره و صد باره کتاب خانم بهنود را بخوانم. نیست لعنتی در این شهر سیاه. در این فضای مجازی بی در و پیکر هم نیست محض رضای خدا. باید بخوانمش تا دوباره ایستادن را یاد بگیرم. دلم تنگ شده است برای خود خود خودم. برای اعتماد به نفسم . برای اراده و تعهدم. می خواهم از فردا روز دیگری باشد در روزهای زندگی ام. اول از همه باید باز خودم را بسازم. باید بخوانم و بخوانم. باید یادم بیاید که روزی وقتی قلم بدست می گرفتم همه می خواندم و به به راه می انداختن. نوشتن ! این ارثیه مادری من ! من چقدر محتاج نوشتنم این روزها و چقدر محتاج مادرم ... کاش بود این روزها تا سر بر زانویش همه 23 سال زندگی ام را زار می زدم برایش.  هست می دانم که هست و دارد مرا از همه روزنه های زندگی نگاه می کند. فردا روز دیگری خواهد بود... روزی جدید! درست است که در آستانه فصلی سرد خواهم بود فردا ولی گاهی باید در سرما ایستاد. بقول گلناز همیشه اولین قدم سخت ترینش است. من بر خواهم داشت اولین قدم را به زودی که نه از همین حالا... باید دوباره روح امید بدمد در این سرای مجازی... باید دوباره اراده بدمد درهمه روزهای من ... و من چقدر این روزها ممنون کسی هستم ، که نیست. که تلنگری زد روزهای پیش که من خفته را بیدار کند. من مانده بر یک تصویر را آموخت که مات نشوم در کیش و مات زندگی... ممنونم ! ممنونم ....

نوشته شده در جمعه 26 آذر 1389ساعت 12:02 توسط ح| 0 نظر

این را سالها پیش در کامنتهای اولین وبلاگم نوشته بودم، دوستش داشتم دوباره بخوانمش :      

حالا مهربانم بگو،به راستی در این مراوده دور و نزدیک،آیا من برای تمام آمدن هایت نیامده ام؟به اندازه تمام سکوت هایت حرف نزده ام!به اندازه تمام حرفهایت سکوت نکرده ام؟به اندازه تمام پریشانی ات پریشان نبودم.؟نگران نبودم؟یکی تو زن،یکی من مرد،تو من و من تو نبوده ام؟این درس بزرگی است که زندگی به من و به ما اموخته است و فقط رفتن و همیشه رفتن است که مرا به تو می رساند.هر روز که ما به یکدیگر می رسیم خداوند لبخند می زند.

   

می دانم.چرا که زندگی از وجودی والاتر از تو به من رسیده است،چرا که زندگی از وجودی عظیم تر از من به تو رسیده است.فقط کا فی است به راستی و حقیقت به چشم های هم خیره شویم.و می دانم در آن لحظه،آن وجود برتر از نهاد ما بر می خیزد و زندگی یگانه به ظهور می رسد و این عشق نیست؟آن وقت عزیزم،زندگی از چشم های ما سرازیر می شود و ما به راه می افتیم.مهربانم!آیا هنوز نفهمیده ای وقتی به چشم هایت خیره می شوم،شبیه کودکانی گرسنه هستم که به شیشه نانوایی می چسبند و خیره می مانند؟             
وقتی صدایت را می شنوم،شبیه آدم شوریده و بودن بلیتی هستم که گوشش را به نرده هی تالار موسیقی می چسباند.مگر تو چیقدر نزدیک دوری؟پس بی،به جایی که در قلبمان،یکدیگر را تا ابد زنده نگه داریم. به انجا که هر لحظه به حیات متصل می شویم،به انجا فکر کنیم،آنگاه می توانیم با قلبمان بیندیشیم،آن وقت ههمیشه در تخیل نه خود که در تخیل عالم حضور خواهیم داشت مثل مداد رنگی ها،مثل پرنده ها در آبی آسمان،مثل خودمان در عشق،می دانم....
ما عشق را از بهشت به زمین اوردیم/هیوا مسیح
نوشته شده در پنج‌شنبه 25 آذر 1389ساعت 23:51 توسط ح| 1 نظر

همیشه کتاب عشق سالهای وبا را در کتابخانه نگاه می کردم، در ته قلبم چیزکی قنج می زد. قنج می زد و من لبخندی می زدم ...دوستی چند روز پیش در شرکت ازم پرسید چقدر به آخر این داستان مطمئنی، گفتم بی نهایت... مدیرم، چند هفته پیش پرسید که خواندیش. شرمم  از مرد بودنش، باعث شد که نگویم عاشق این داستانم. و امروز همه روز به عشق سالهای وبای مارکز فکر می کردم و فکر می کردم چقدر احمق بوده ام همه این روزها که این داستان برایم مقدس بوده است.... نه من احمق نبودم! هنوزم این داستان برایم مقدس است. ولی با پایانی دیگر. اینبار به عنوان یک نظاره گر نه نقش اصلی داستان. گاهی باید نفر دوم داستان بود و گاهی نفر دوم بودن خیلی مهمتر از نقش اصلی بودن است... این روزها نمی دانم چرا این روزها اینقدر فکر می کنم به همه روزها... ولی مهم این است که عشق سالهای وبا مارکز را هنوز دوست دارم و به اخر داستانش معتقدم ... گاهی باید قد کشید از پش همه روزهای عمر...

نوشته شده در چهارشنبه 24 آذر 1389ساعت 22:55 توسط ح| 0 نظر

دیروز که حالم خیلی بد بود! دلم آغوشی می خواست که همه روزهای زندگی را درش زار بزنم... همه وجودم داغ شده بود. ولی باید می خندیدم! درست است که اتاق کارم جداست و من تنهام در اتاقم ولی گاه و بیگاه که باز می شد در و من باید می خندیدم . سلام می کردم. تعارف می کردم به نشستن، قهوه خوردن و گپ زدن و  درمورد مسائل منابع انسانی شرکت صحبت کردم. گاهی نمی دانی خدا برایت چه چیزی قرار است که پیش بیاورد. مثل همین قصه من و منابع انسانی شرکت ! ولی چند دقیقه یی دلم تنهایی می خواست. فکر می خواست. تمرکز می خواست برای بیدار کردن دوباره ریحان سر سخت و جنگنده. برای اینکه ببینم کجای این روزها ایستاده ام. در اتاق را بستم. کاش قفل میکردم!!!  صورت بی رنگ شده بود، مثل شیر سفید. نباید کسی اینطور من را می دید. باید  صورت بی رنگم را رنگی می زدم. کیف آرایشم را در آوردم و شروع کردم. اول موهایم که باز این روزها تا نیمه کمر رسیده محکم بستم. عاشق وقتی هستم که موهایم کشیده میشوند. مقنعم را سر کردم. بعد خط چشم، ریمل . داشتم سنگ تمام می گذاشتم. خط لب. رژ زیبا و دوست داشتنیم. نوبت رژ گونه شد. داشتم برس را می کشیدم به صورتم که در باز شد!!! مدیر یکی از واحدهای فنی و یکی از کارشناسانش وارد شدند. هر سه مات شدیم. سریع خودم را جمع و جور کردم و رفتم سر اصل مطلب. ولی شرم خجالت توی صورت هر سه ما دویده بود!  کارشان که تمام شد و رفت ولو شدم روی صندلی!! خنده ام گرفته بود بیشتر. مرد محترمی است این مدیر فنی! خیلی محترم. به کلندرم که نگاهی انداختم یادم افتاد از ساعت ۴ جلسه دارم تا نمی دانم کی! باید خودم را جمع و جور می کردم. باید می خندیدم و باز هم مثل همیشه در پس نقابم خودم را جا می گذاشتم. بلند شدم. کت بنفش و شالگردنم را بستم و زدم از اتاقم بیرون. اندکی حالم بهتر بود. و وقتی حسین آمد بهتر هم شدم. آمده بود برای مصاحبه.  راهنماییش کردم بالا و خودم نشستم به انتظار دقیقه ها.  قصه منابع انسانی من بعد از سفرم به دوبی مطرح شد! روزی که از سفر برگشتم شرکت مدیر نازنینم زنگ زد که سریع بیا بالا... همیشه عاشق بی پرده بودنش بودم و هستم. یک زن بی نظیر... سرسخت و جنگنده... گفت و گفت... وقت خواستم. زنگ زدم به بابا! زنگ زدم به علی. گفتم باشه...قبول چون شما می گویی خوب است و من همیشه وام دارمش بخاطر این پیشنهاد... قرار بود که یک واحد جدید در شرکت ایجاد شود. واحد منابع انسانی زیر نظر مستقیم مدیریت ارشد سازمان... و من نشستم پشت میز واحد منابع انسانی... حالا که فکر می کنم می بینم که چقدر رشد کردم در همه این ۷ ماه در این واحد. تنها هستم ولی مدیرم ! این مدیر بی نظیر دیگر ! گاهی برای داشتنش باید شکر کنم. یکی از عواملی که دیروز حالم را بهتر و بهتر کرد هم او بود... سرزندگی و پرانرژی بودنش بی نظیر است. وقتی نشستم پشت میز جلسه با او انگار همه چیز را فراموش کردم و از یاد بردم... و من چقدر در این مدت بزرگ شدم و همه را مدیون او هستم. مدیون او که با بودنش خیلی چیزها به من آموخت... ساعت ۷ که از شرکت زدم بیرون حالم بهتر بود. شاید بهتر از همه این سالها... رفتم پیش فرشته! تنها دوست بجا مانده از دوران دانشجویی زبان و بعد هم شب وقتی به خانه رسیدم چقدر اغوش علی را بیشتر از همیشه دوست داشتم... حالا حالم بهتر است ... خیلی بهتر ... و خوابی که دم دمهای صبح دیدم... ترسیدم. از خواب پریدم... و من چقدر بزرگم ... و ممنونم خدایا برای این بزرگی که به من دادی و آموختی که خوب یاشم همیشه.... ممنونم !

نوشته شده در چهارشنبه 24 آذر 1389ساعت 09:30 توسط ح| 1 نظر

نزدیک عاشورا که میشود انگار قرار است که مغز من منفجر شود. حال و روز خوشی ندارم... بازی خوردم... دیشب که با مهدی حرف می زدم می پرسید چرا اینقدر کار می کنم ! چون کار تنها سرگرمی همه این روزهای منه که باعث می شه خیلی چیزها رو فراموش کنم... داغ شدم... داغ دلم تازه شده... دارم به همه روزهای زندگی ام شک می کنم. دارم به همه لحظه های بودنم شک می کنم... من شک دارم... و حالا گاهی وقتی شک های من به یقین مبدل می شود. باید باهاش حرف بزنم. باید یکنفر جواب همه علامت سئوال های من را بدهد... چرا؟!؟! چرا هر کسی به من رسید جز خیانت لطفی در حقم نکرد... یعنی من اینقدر احمقم... من اینقدر الاغم... کاش یک زن ساده روستایی بودم. کاش یک زن ساده روستایی بودم که صبحها به عشق گوسفند رو به چرا بردن بیدار می شدم ...

و کار !‌کار و کار! من چقدر معتاد توام در همه این روزهای سرد و بی روحم... کار کار کار و من چقدر مشتاق توام ....

نوشته شده در سه‌شنبه 23 آذر 1389ساعت 14:18 توسط ح| 1 نظر
   1       2    >>