X
تبلیغات
رایتل

نزدیک عاشورا که میشود انگار قرار است که مغز من منفجر شود. حال و روز خوشی ندارم... بازی خوردم... دیشب که با مهدی حرف می زدم می پرسید چرا اینقدر کار می کنم ! چون کار تنها سرگرمی همه این روزهای منه که باعث می شه خیلی چیزها رو فراموش کنم... داغ شدم... داغ دلم تازه شده... دارم به همه روزهای زندگی ام شک می کنم. دارم به همه لحظه های بودنم شک می کنم... من شک دارم... و حالا گاهی وقتی شک های من به یقین مبدل می شود. باید باهاش حرف بزنم. باید یکنفر جواب همه علامت سئوال های من را بدهد... چرا؟!؟! چرا هر کسی به من رسید جز خیانت لطفی در حقم نکرد... یعنی من اینقدر احمقم... من اینقدر الاغم... کاش یک زن ساده روستایی بودم. کاش یک زن ساده روستایی بودم که صبحها به عشق گوسفند رو به چرا بردن بیدار می شدم ...

و کار !‌کار و کار! من چقدر معتاد توام در همه این روزهای سرد و بی روحم... کار کار کار و من چقدر مشتاق توام ....

نوشته شده در سه‌شنبه 23 آذر 1389ساعت 14:18 توسط ح| 1 نظر