X
تبلیغات
رایتل

همیشه کتاب عشق سالهای وبا را در کتابخانه نگاه می کردم، در ته قلبم چیزکی قنج می زد. قنج می زد و من لبخندی می زدم ...دوستی چند روز پیش در شرکت ازم پرسید چقدر به آخر این داستان مطمئنی، گفتم بی نهایت... مدیرم، چند هفته پیش پرسید که خواندیش. شرمم  از مرد بودنش، باعث شد که نگویم عاشق این داستانم. و امروز همه روز به عشق سالهای وبای مارکز فکر می کردم و فکر می کردم چقدر احمق بوده ام همه این روزها که این داستان برایم مقدس بوده است.... نه من احمق نبودم! هنوزم این داستان برایم مقدس است. ولی با پایانی دیگر. اینبار به عنوان یک نظاره گر نه نقش اصلی داستان. گاهی باید نفر دوم داستان بود و گاهی نفر دوم بودن خیلی مهمتر از نقش اصلی بودن است... این روزها نمی دانم چرا این روزها اینقدر فکر می کنم به همه روزها... ولی مهم این است که عشق سالهای وبا مارکز را هنوز دوست دارم و به اخر داستانش معتقدم ... گاهی باید قد کشید از پش همه روزهای عمر...

نوشته شده در چهارشنبه 24 آذر 1389ساعت 22:55 توسط ح| 0 نظر