X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

فیم چهل سالگی را که می بینم انگار حالم بد می شود...باید رمانش را پیدا کنم و بخوانم... و من درد دارم خیلی زیادد....

نوشته شده در دوشنبه 27 دی 1389ساعت 09:00 توسط ح| 0 نظر

نه اینکه فکر کنی اینجا رو یادم رفته! نه نه! اصلا؛ حالا دیگه این روزا این وبلاگ بخشی از وجود منه! همه وجود من. بعد از۸ سال وبلاگ نویسی هیچ وقت بچه ۸ ساله ام رو از یاد نمی برم ولی می دونی اینقدر این روزا درگیر کار و زندگی شدم که نمی رسم بهش سر بزنم... ولی این چند روز که برف بارید! وای عجب برفی بود و هست.... دوستش دارم خیلی زیادُ سکوت برف آرامش برف و سفیدی و پاکیش... خدایا مممممنونم

نوشته شده در یکشنبه 26 دی 1389ساعت 09:05 توسط ح| 0 نظر

روزها عجیب شده است، وقتی برای سرپرستان شرکت کارگاه برگزار می کنم و نمی آیند بجای ناراحتی خوشحال مبی شوم. دلم کمی خنک می شود. خیلی خنک

نوشته شده در سه‌شنبه 14 دی 1389ساعت 18:43 توسط ح| 0 نظر

صبح کله سحر صدای اس ام اس می آید. نگاهی به موبایل می کنم. دلم می گیره به اندازه همه ابرهای دنیا دلم می گیره. حالم خوش نیست. اصلا خوش نیست. این روزها اگر بگذردددد ! اگر بگذرد! زندگی را دوست دارم. خیلی دوست دارم . این روزها نگاهم در جایی جا مانده. این روزها، حالم اصلا" خوش نیست... این نگاه لعنتی، این اس ام اس های لعنتی !!!!!!

نوشته شده در دوشنبه 13 دی 1389ساعت 16:26 توسط ح| 1 نظر

این روزها یک دوست جدید داریم توی شرکت. دیگه سکوت اتاقم وحشت زدم نمی کنه. دیگه توی تنهاییم نمی ترسم از آدمهای اطرافم. این روزها که المیرا کنارم هست دوست دارم. و اتفاقاتی که این روزها قرار است در زندگی ام بیفتد ... خدا اندکی آرامش

نوشته شده در شنبه 11 دی 1389ساعت 16:11 توسط ح| 0 نظر

این روزها به این فکر می کنم که خدا چه صبری داره و چه صبری به ما داده...نمی دونم مامان الان چه حالی داره. گاهی فکر میکنم خوشحال و گاهی فکر می کنم غمگینه. درست مثل ما! فکر میکردم بچه هانی روزهامون رو  عوض میکنه ولی حالا ...

نوشته شده در چهارشنبه 8 دی 1389ساعت 14:23 توسط ح| 0 نظر

حالم خوش نیست!‌ دیروز دیدمش... دوستش داشتم ولی نمیدومنم ! سردرگمم. داغونم. کاش یکی بود که حال و روز من و می فهمید

نوشته شده در دوشنبه 6 دی 1389ساعت 14:14 توسط ح| 0 نظر

 کله سحر زنگ زد و میس کال انداخت... یکی دو ساعت بعد دوباره تماس گرفت !‌ حرفهایی زد که اشکم را در آورد. خیلی زیاد... گوشی و قطع کردم... حالم خوش نیست. تازده داشت حالم بهتر می شد ولی نشد که بشه! خدایا کمکم کن !‌خیلی کمکم کن... من خیلی بی تابم ... من خیلی محتاجم ...

نوشته شده در یکشنبه 5 دی 1389ساعت 16:45 توسط ح| 0 نظر

 تولد نرگس بود با اینکه خیلی خیلی خیلی حالم بد بود و حتی نا نداشتم که از جام بلند بشه .برم . کلی خوش گذشت به من. کلی خندیدم و شوخی کردم . واقعا فکر نمی کردم ؛ تولد یک بچه یکساله بتونه  اینقدر حالم رو بهتر کنه.  ولی شب وقتی برگشتیم خونه کلی علی عصبانی بود که من زیاد شیطنت کردم و زیاد بادکنک ترکوندم و زیاد به همه گیر دادم و مسخره بازی در آوردم. خوب دوست داشتمممممم! دوست داشتم بپرم وسط عکس گرفتن بادکنک بترکونم. دوست داشتم هی همه رو اذیت کنم. دووووست داشتم :):):) ولی خوش گذشت بهم و روحی ام و رو خیلی خیلی تازه کرد. نرگس یه هدیه خداست برای همه ما. برای همه ما که روزهای سخت ۸۸ رو پشت  در زندان اوین سپری کردیم . نرگس این دخترک شیطون نازنین من! برای من نوید زندگی است . نوید بودن و خندیدن و ماندن ... نرگس این دخترک زیبای من که جنینی اش پشت در اوین سپری شد! دوستش دارم...


تولدت مبارک نرگسی

نوشته شده در شنبه 4 دی 1389ساعت 11:47 توسط ح| 0 نظر
عمریست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم
دست شفاعت هر زمان در نیک نامی می‌زنم
بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود
دامی به راهی می‌نهم مرغی به دامی می‌زنم
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو
حالی من اندر عاشقی داو تمامی می‌زنم
تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهی
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی می‌زنم
هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خیالی می‌کشم فال دوامی می‌زنم
دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را
این آه خون افشان که من هر صبح و شامی می‌زنم
با آن که از وی غایبم و از می چو حافظ تایبم
در مجلس روحانیان گه گاه جامی می‌زنم
نوشته شده در پنج‌شنبه 2 دی 1389ساعت 10:20 توسط ح| 0 نظر
   1       2    >>