X
تبلیغات
رایتل

یعنی تو زوزو کوچولو من، اینقدر مرد شدی و بزرگ شدی که ما قراره برات بریم خواستگاری؟ وقتی بهم گفتی که گفتن بیا انگار دنیا رو بهم دادن. اینقدر خوشحال شدم که جیغ کشیدم. اینقدر خوشحال شدم که تو اتاقم توی شرکت برای خودم کلی بالا پایین پریدم. حالا تو زوزو کوچولوی من که همیشه یواشکی از بچه گی مراقبت بودم اینقدر مرد شدی که قرار کت و شلوار بپوشی، دسته گل دست بگیری و بریم برات خواستگاری!!!! خدای من! باورش خیلی سخته خیلی زیاد. کاش مامان بود. کاش مامان بود و می دید و می خندید. کاش و هزار کاش... دم دمه های تیر ماه که بچه هانی بدنیا بیاد، دمدمه های تابستون که ایشالا نامزد کنی انوقت که من بغض دو ساله ام می ترکه... می ترکه مامان نیست که به هانی بچه داری یاد بده، مامان نیست که به تو زن داری یاد بده و مامان نیست که جواب بغض های فروخورده منو بده... مامان نیست... دیگه هیچ وقت هیچ وقت نیست...

ولی خوشحالم. برای تو جوجه کوچولو خوشحالم....

نوشته شده در یکشنبه 4 اردیبهشت 1390ساعت 12:12 توسط ح| 2 نظر