حوصله ندارم! همین!!!!! هر شب باز کابوس... باز انگار قرار همه چچی دوباره شروع بشه. همه چی... بار شبا بیداره... باز همه وقتش پای لب تاپ... باز منم و تنهایی...



ولممممم کنید حوصله مردن هم ندارم حتی

نوشته شده در دوشنبه 20 تیر 1390ساعت 12:27 توسط ح| 0 نظر

دیشب یکی بهم کادو داد... دیشب خیلی ها بهم کادو دادن ولی یکی از همه متفاوت تر بود. یک کتاب نازک . یک کتاب کوچیک... شب های روشن داستایوفسکی... وقتی دیدمش جیغ کشیدم گفتم کیوان این بهترین هدیه بودی که این روزا می تونستم بگیرم... این بهترین جواب همه سئوال های همه این روزهای من بود... ممنونم کیوان مهرگان عزیز... شبه های روشن داستایوفسکی بی نظیر است

نوشته شده در پنج‌شنبه 16 تیر 1390ساعت 10:38 توسط ح| 0 نظر

دلم گرفته... هیچ راهی جز مرگ انگار پایان همه این روزها نیست... هیچ راهی انگار

نوشته شده در چهارشنبه 15 تیر 1390ساعت 10:22 توسط ح| 0 نظر

دلم گاهی بد برای خیلی چیزها تنگ می شود. دلم برای زندگی تنگ شده... دلم برای بودن تنگ شده... دلم برای مامانم تنگ شده... محتاجشم محتاج...

نوشته شده در شنبه 11 تیر 1390ساعت 10:11 توسط ح| 0 نظر

دلم برایش تنگ است آنقدر تنگ که باورم نمی شود همه این سالها را چطور تاب آوردم. چطور این همه دوری رو تحمل کردم و هنوز نمردم...زهیر داماد شد... کاری کرد که من نتونستم بکنم. پدر دخترک رو راضی کرد. حتی برای اینکه به سفارت برسه یه عقد صوری هم راه انداخت. بدون اینکه عقد کنند رفتند و ثبت کردند و من فقط نظاره گر بودم...


با پسرک حرفهام رو زدم. گفتم نیستم دیگه. باور کن نیستم... قرار بود نباشم. تصمیم جدی بود. عوض شد. خیلی زیاد. دلم به حالش سوخت... انگار واقعا حرفش راسته... ولی من چی این وسط؟ حق من از زندگی؟ حق من از بودن...

خستم خیلی خیلی خستم...

کاش می شد مرد...

نوشته شده در دوشنبه 6 تیر 1390ساعت 12:01 توسط ح| 0 نظر