X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در شنبه 26 شهریور 1390ساعت 11:03 توسط ح|
«دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه را به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه درد های عجیبی!
و اسب، یادت هست،
سپید بود
و مثل واژه پاکی، سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد.
و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه.
و بعد، تونل ها.
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوش بو، که روی شاخۀ نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا ابد
شنیده خواهد شد.»

نوشته شده در چهارشنبه 23 شهریور 1390ساعت 10:27 توسط ح|

فاطمه نوشته :


بوسه‌هایم را فروختم
خاطراتم را
شعرهایم را سوزاندم
چمدانم را برداشتم
و رفتم
به قیمت یک عمر آزادی.

نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور 1390ساعت 10:12 توسط ح| 0 نظر
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور 1390ساعت 12:33 توسط ح| 0 نظر

این روزا اینقدر درگیری ذهنیم زیاد شده! اینقدر خودم رو فراموش کردم! اینقدر اینقدر حرف توی دلم انبار شده که نمی تونم بنویسمشون.

برای نوشتن گذشته باید آروم بود. اونقدر آروم که بتونم با یادآوری اونها دوباره غرق نشم توش. این روزا درگیر یه تصمیم. یه تصمیم سخت...

باید محکم وایسم. مثل همون روزا... مثل روزای سخت سال 84 که تک و تنها وایسادم. این روزا هم همینه. انگار برخلاف همه پیش بینی ها عمر رابطه ما به اتمام رسیده. دیگه تحمل هیچی رو ندارم. سنگ شدم. سخت شدم. دنبال راه فراریم... دنبال آرامشم... شاید یه ماه دیگه. شاید دو ماه دیگه... خیلی مهمون اون خونه نیستم. مطمئنم. از روز اول آشنایی مطمئن بودم دوست داشتن برای زندگی کردن کافی نیست... اونم زندگی با این همه مشکلات... احساس می کنم تحلیل رفتم. احساس می کنم دچار فرسودگی شدم. شاید باید سال قبل این کار رو می کردم. ولی اون روزا ترسیدم. ولی الان به باور رسیدم. حالا حضور یک نفر داره خیلی آرومم می کنه... ممنونم که هست... کسی که همه این 10 سال وبلاگ نویسی بوده و در کنارم بوده...


درگیرم برای گفتن برای حرف زدن و  بیشتر از همه نگرانشم بعد از من... کاش میشد اینطور نشه. به اینجا نرسیم... ولی انگار رسیدیم...


خدایا قوتم بده

نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور 1390ساعت 15:08 توسط ح| 1 نظر